تبليغاتX
هیچستان زندگی من
هیچستان زندگی من
بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني
بدان جا رسیدیم که چنان بر فرق ذوق مینا کوبیدیم که انغریب صدای گریه اش خانه را پر میکرد....

باقی داستان:

این ندید بدید جان آمدو کیفش رو گذاشت روی تخت با کلی ذوق لپتاپش رو در آورد و نشونم داد که اینه و اونه، منم که از ورودش وضربه سرم کلی شاکی بودم نتونستم طاغت بیارم و با صدایی نچندان آرام و نه بلند گفتم: که اینهمه دادو بیداد واسه نشون دان این بود اون بیچاره هم واسه اینکه کم نیاره گفت: از سیستم لگن تو که بهتره، من که دیگه آتیشم تند شده بود گفتم سیستم من لگنه؟ از کی تاحالا

cpu 8400 core2quad + 4G ram buss 1066 gell +vga 9600 Gddr3 Asus + main rampage asus +...

سیستم لگن میشه و این لپتاپ در پیت تو سیستم خفن؟

اینو گه گفتم نزدیک بود صدای گریه اش فضای اطاق رو پر کنه که من سریعا اقدام کردم ...

بعد از کمی آروم شدنش دستم رو برداشتمو به مجادله پرداختیم، آقای پدر که با صدای دادو بیداد ما بیدار گشته بودن در جلوی اطاقمان ایستاده و بعد از خمیازه کوچوکولوهی گفتن چه خبره دخترا چی شده؟

مینا که آقای پدر رو دید شروع کرد به گلگی کردن از دست من،در همین حین مادر خانومی آمدند و به آقای پدر گفتن خبری نیست دوباره این دوتا افتادن به جون هم ، ولشون کن 2 دقیقه دیگه آشتی میکنن، آقای پدر هم خنده ای فرمودندو گفتند خوب پس مشغول باشید.

مینا که از جیغ ویغ خسته شده بود ساکت نشست رو زمینو به حالت قهر روشو برگردوند، منم یه کوچکولو مکث کردم و یه کم پشیمون شدم ، آخه مینا اینا خودشون سیستوم داشتند ، اما یه 7،8 ماه پیش دزد اومد خونشون و خیلی چیزا رو سرقت کرد حتی به کیس و مانیتور این بیچاره هم رحم نکرد، از یه سیستوم خوف و باحال فقط یه کیبرد و موس به انضمام یه اسپیکر گذاشت که این تفلک مدام اونارو ببینهو غصه بخوره، بابای مینا هم که از اون موقع به بعد همش در حال خرید و جایگزینی tv lcd و باقی چیزها و طلا برای مادر مینا بود و هنوز تا اون روز نوبت به مینا نرسیده بود، واسه همین اون تفلک اونهمه از خرید لپتاپش خوشحال بود.

منم که تا دلتون بخواد دل رحم... سر صحبت رو باز کردم که حالا ببینم او لپتاپو و.... و از مینا هم ناز ، خلاصه مجبور به کشیدن کلی ناز شدیم و بالاخربا هم آشتی شدیم و اندکی منباب امتحان با لپتاپ مینا خانوم ور رفتیم.

آقای پدر که از آرامش حاکم به آشتی ما پی برد سری به اطاق ما زدو گفت حالا دعوا سر این لپتاپ بود؟ مینا هم از فرصت استفاده کردو گفت: آره این بهناز خیلی حسوده چشم نداره لپتاپ منو ببینه، آقا پدر با تعجب گفت بهناز؟ بهناز حسوده؟ و ناقافل کلامی رو بیان فرمودند که بعدا خود اعتراف کردند که کاش نمی گفتند،

آقای پدر گفتند که بهناز از تو بعیده خوب یکی برات میخرم این که دعوا نداره!!!!!!!

جرغه ای بسان رعدو برقی در کله فرصت طلب ما زده شد ، البته اون لحظه برق زد و صدای رعدش بعدا در اومد ، اون روز هر جور که میشد خودمان رو نگه داشتیم و حرفی نزدیم و به هر کلک و حیله ای بود مینا رو دک کردیم، البته به قیمت چند سی دی اسیستنت بسیار عالی که خودمان به تازگی خریداری کرده بودیم اما برای دک کردن مینا چاره ای نداشتیم.

فردای آن روز از خواب که بیدار گشتیم مدام در فکر طرح نشقه ای از برای بیان درخواستی مرتبت با گفته دیروز آقای پدر در باب خرید لپتاپ، تا عصر که آقای پدر از سر کار برگردندو استراحنی کردن فکر ما درگیرات بود اما بی نتیجه ، آخر بدین نتیجه برسیدیم که مستقیم بیان کنیم.

عصر که آقای پدر از چرت ظهر بیدار گشته و بر روی کاناپه نشستند ما سریعا دویدیم و یک عدد لیوان چای لب سوز از برای آقای پدرریخته و با شیرینی که از قبل در بشقاب گذارده بودیم برای آقای پدر آوردیم.

آقای پدر که این صحنه های مهربانی را بیشتر در مواقع خطر (وقتی من درخواستی داشتم) دیده بودند شصتشان خبر دار شد و سریع کنترل تلوزیون رو برداشتندو اونو روشن کردند و رو به ما که در جلوی ایشان تمام قد ایستاده بودیم گفتند که میل ندارند، من هم که معمولا کم نمیارم که، سینی رو گذاشتم بر روی میز و به صورت فوق مهربون در کنار آقای پدر جلوس کردیم به طوری که در موقع احتیاج در موقعیت مناسب از برای حمله بوسکی برای پیشبرد هدف باشیم.

مادر خانومی که کمی اونطرفتر بنشسته بودند با دیدن این صحنه خندیدند و رو به آقای پدر گفتند : راه فرار رو بست، بهتره از همین الان تسلیم بشی، منم فوری رو به مادر خانومی با چشمکی گفتم : وا مامان مگه نمیشه آدم با باباییش کنار هم بیشینن ومهربون باشن؟!!!

مادر خانومی در جواب گفتند که چرا میشه به شرطی که مهربونیت به اندازه باشه و همیشه نه فقط موقع درخواستها، و بعد گفت حالا خانوم مهربون الطافتون به اندازه جیب باباییتون باشه لطفا!

منم با اخمی گفتم: نخیرم من هیشی نمی خوام ، آقای پدر که اخم من رو دید تسلیم شد و لیوان چای رو برداشتو گفت: ای پدر سوخته ، ما که اعلام عقب نشینی میکنیم، اخماتو باز کن و بگو چی میخوای ،من  دخی اخمو نمیخواما حواست باشه!

من هم که از خدا خواسته، سریع با ناز فراوان گفتم : بابایی یادته دیروز چی گفتی؟


ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 1 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

خوب حالا اندکی حالمان خوب شده و آمدیم که ماجرای خرید لپ تاپ و اینکه اصلا چرا خریدیم رو ببینیسیم.

                      

چند وقت پیش یکی از دوستان که در خانه سیستوم (systom) نداشتن و هروقت کاری داشتن به جای رفتن به کافی نت به خانه ما هجوم میاوردند، ییهو سر مبارکشان را پایین انداخته و با یک عدد کیف که از قدو قواره خودشان بزرگتر بود، به اندرون خلوتگه ما که تهنا جاییست که ما در آن آرامش کامل داریم که همان اطاق نانازمان میباشد هجوم آورده وما که چشم ها را بسته بودیم و با هدفون خجلمان (khojeleman) که آقای پدر از فروشگاه ترنج به مبلغ گران برایمان خریداری کرده بودند که اندازه آن با اندازه سرمان برابری میکرد به آهنگ های جناب محسن خان نامجو گوش فرا میدادیم را چنان ترساند که چنان بر هوا پریده که کله مان به پنجره که آنرا نیمه باز گذارده بودیم خوردو چنان دردی گرفت که میخواستیم منباب تلافی کله این مینا خانوم شلخته را کنده و از برای کادو برای برادر گرامشان که میخواهیم سر به تنشان نباشد (بچه پرو) بفرستیم،  اما چه کنیم که دل رحمیم و نمیتوانیم خشانت (kheshanat) به کار ببریم.

خلاصه این ندید بدید که یک عدد لپتاپ 15" dell آنهم با کانفیکت مزخرف خریده بود ، در حال ذوق مرگ شدن بود و میخواست که در پیش ما پزی بدهد که دیگه اینجا حس بهنازیم طاقت نیاوردو چنان بر فرق ذوقش کوبیدم که کم مانده بود صدای گریه اش فضای اطاقمان که هیچ فضای خانه را هم پرکند اما از آنجا که پدر جانمان در حال استراحن به سر میبردن سریعا دست بر دهان مینا گذارده و تا میتوانستیم فشردیم که خدای ناکرده آرامش پدر جانمان را بهم نزند، غافل از اینکه با ورود او و لپتاپش به خانمان آرامش روحی وخصوصا مالی آقای پدر به زودی زود چنان بر هم میخورد که نگو و نپرس.

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 
الان به مدت یک هفته ست که شدید سرما خوردم  شایدم از نوع احمدی نژادی(خوکی) باشه نمیدونم، اما دکتر گفت که نه فقط یه سرما خوردگی شدیده،

هر چی که هست بد حالمو گرفته الانم به زور نشستم پای سیستم

سرم داره گیجی ویجی میره، ایشاله وقتی خوف شدم میامو کامل میبینیسم

فعلا که از دست این شاید آنفلانزای احمدی نژادی(خوکی) جون سالم به در بردم، ولی اگه دیگه نبردم حلالم کنید، خوب دیگه فعلا برم استراحن کنم تا زودتر زودتر خوف بشم(اگه بشم)

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 11 بعد از ظهر  توسط بهناز  | 
ثلام.
خیلی وقته که رفاقت ها بو گرفته.
از حمه آدم و آلم بدم میآد.
حمه درعین ادعای رفاغط، نامردن
حمه و حمه.
هطی شما دوست عذیض.
عاره شک نکن. خودط رو میگم.

پی نوشت:
به هیچ کس ربط نداره من تو متن بالا چند تا غلط داشتم.
حتی شما دوست عزیز.

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م  | 
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی


من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی


مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون مرا افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر

نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


(هی جوگیر نشوها!، عقشی در کار نیست ،ازاین آهنگ ستار خوشمان آمد گذاشتندی اینجا که بقیه هم بیخونن لذت ببرن)


+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 
سلام

نیامدم مطلب ببینیسم، اینبار اومدم یه آگهی خرید بذارم

خریدار یک عدد خودرو ناناز (نوع خودرو چندان مهم نیست، فقط سالم و ناناز بودن مهمه) هستیم

در هنگام فروش خواهشا قصد انداختن ماشینتون رو نداشته باشین

نهایت مبلغ قابل پرداخت از برای ماشین ناناز 12000000 تومان(دوازده میلیون) میباشد

رنگش سفید یا مشکی نباشه ترجیحا

بسی بسیار ممنان (پیشاپیش)

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 7 بعد از ظهر  توسط بهناز  | 
یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

 دست همه حاضرین بالا رفت!

  سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

  و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

  و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

  این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

  بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

  و باز دست همه بالا رفت!!!

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

  و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

پی نوشت: ختم صلوات برای خوب شدن فاطمه (کلیک کنید)
+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 7 قبل از ظهر  توسط فرهاد.م  | 
ساعت 2:12 دقیقه بامداده نمیدونم چرا خوابم نمیبره

بی هدف نشستم پای سیستم، یه آهنگ گذاشتم -زنده یاد بسطامی(خدایش بیامرزد)-

وای چه صدایی....

یه آرامش، رفتم دنبال شعر کاملش، ماله رهیه معیریه. همصدا با ایرج تو دلم خوندم -روحت شاد-


متن کامل(بعضی جاها از شعر رو ایرج نمیخونه)


« غباری در بیابانی »

نه دل مفتون دلبندی

نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی

نه بر لب های من آهی 

نه جان بی نصیبم را ،‌ پیامی از دل‌آرامی

نه شام بی فروغم را  ، نشانی از سحرگاهی 

نیابد محفلم گرمی
نه از شمعی
نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت
نه با مهری ،‌ نه با ماهی

 به دیدار اجل باشد
اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد
اگر خندان شوم گاهی
 

کیم من ؟ آرزو گم کرده یی تنها و سرگردان
نه آرامی
نه امیدی
نه همدردی
نه همراهی

 گهی افتان و خیزان

چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران

گهی خاموش و حیران

چون نگاهی بر نظر گاهی

 رهی تا چند سوزمT در دل شب ها چو کوکب ها ؟

به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی


 رهی معیری مهر ماه  1332
+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 3 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر شریعتی.

+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م  | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ فالم را گرفت
غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 12 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م  | 

پشـــــــــه ای در اســتکان آمد فرود

تا بنــوشــد آنچــه واپـس مانــده بود

کودکی - از شیطنــت - بازی کـنان

بســــــت با دســتـش دهان اســتکان

پشـــــه دیگر طعـمه اش را لب نزد

جـســـت تا از دام کــودک وارهــــد

خشک لب، میگشتو حیران، راه جو

زیرو بالا بســته ، هر ســو ، راه او 

روزنی مــیـجـســــت در دیوار و در

تا به آزادی رســـــــد بار دگــــــــــر

هر چـــه بر جــهـد و تکاپو میفــزود

راه بیـــــرون رفتـــن از چاهش نبود

آنقــــــــــدر کــوبـیـد  بر دیـوار و در

تا فرو افـتاد خونیــن بال و پـــــــــــر

جان گرامی بود و آن نعمــــــــت لذیذ

لـیــــــک " آزادی " گـرامـیـتـر عزیز

فریدون مشیری


پی نبشت : خب هرشی منتظرات شدم که این جناب دوست جون تشریف فرما بشن و از خودشون مطلب ببینیسن، بیفایده بود واسه همین خودمان آمدیم که ببینیسیم

نیدونستم چی ببینیسم اینو نبشتم.


+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 1 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

خوب گفتش بیا، منم اومدم

نیخواستم که بیام اما چون زیاد خواهش نمودند  ،منم قبول فرمودم و اومدم

خوب من بهنازم ، خوشالم که الان اینجام

الانم نیدونم چی ببینیسم(بنویسم)

فقط اینکه نبشتن من لهجه داره، اونم زیاد پس واسه خوندنش باید زبون نوشتاری و گفتاری منو بیآموختیده باشد

خوب اومدم اینجا که با فرهاد ببنیسم. البته اگه آبمون توی یه جوب بره

درضمن مگه من دستم به این پریسا نرسه!!!!!

خب فعلا همینقده بسه ، الان کلی خوابم میاد بعدا دوباره میام ، قلبون همتون برم

من برم لالا فعلا

+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 2 قبل از ظهر  توسط بهناز  | 

این آپ رو دادم تا یکی از دوستام که مارو هم تحویل نمیگیره زیاد، یخورده بخنده و لحظاتی هرچند کم، حال بهتری داشته باشه. امید که اینگونه باشد.

منو میگه(بهناز)

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من حتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه می‌فروشن!

خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه:‌ آقا انگار سرت خیلی شلوغه!

شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!

پی نوشت: اون دوستم دیگه نیست. شایدم invisible هست

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م  | 

درون کوچه قلبم چه غمگینانه میپیچد

صدای تو که میگفتی بجز تو دل نمیبندم

فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون

به یاد وعده های تو میان گریه میخندم

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ؛ خداحافظ که دیگر بر نمیگردم

 

تو بودی آسمان من؛ غمت همسایه قلبم

ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد

 

قسم به سوز پنهانم تو را دیگر نمیخواهم

که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد

 

در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی

نگاهم در افق ها مرد و من افسوس میخوردم

 

شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد و

من از تو جدا ماندم ولی ای کاش میمردم

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرهاد.م  | 

چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنشون رو آرزو میکردیم.

+ نوشته شده در  86/12/10ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م  |