![]() |
![]() |
|
| بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني |
|
هراس هاي بيهوده تا بوده همين بوده شرع ¸ قانون و تباهي و پوچي بيهودگي و عمر ميرسد به سي ¸ پنجاه ¸ هفتاد و حاصل چند فرزند و چندين نواده و اين است ضمانت زندگي گوسفندان آبادي بالا چه فرق دارد؟ آبادي پايين چوپانها سر مست مغرور وسر شير هست پنير هست و ماستهاي ترشيده و گهگاهي گرگهاي دريده ودر هر جشني و در هر عذايي سري بريده من رفتم ميروم جايز نيست من رفتم و حديث گفتم چوپان به از گوسفند آزادي به از بند چه با لبخند چه بي لبخند آزادي به از بند پی نبشت: آخه حالا با بستن مسنجرو قطع اس ام اس و پارازیت انداختن میشه جیلوی فهم و شعور یک ملت وایساد و اونو انکار کرد؟ حالا مثلا گفتی خارو خاشاک، نمیگی یه وقت همین خارو خاشاک با یه باد یا حتی نسیم کوچوکولو ممکنه بلند بشه و بره تو چشت؟؟؟؟؟ چشت رو در بیاره؟ خوب این جنگولک بازی رو راه انداختی که یه سری رو وادار به کاری کنی، با پرویی تقلب کردی گفتی نه شما دارید دروغ میگید، دستور تیر هم که دادی! (بابا آخه اون شاه هم که شما اینقده ازش بد میگید، آخر کار دستور تیر داد نه از روز اول اونم ایجوری، از بالای مسجد! جوون مردم رو از پشت بوم پرت کنی بگی داشته کار میکرده افتاده، تیر بزنی به دختر مردم بگی نه ما نبودیم که اصلا ما فقط میریم دنبال قاتل شهیده{گور به گوری} شروینی، اون از مردم خودمون واجب تره!!! و .....) اینقده عصابم داغونه که خرابکاری خودمو یادم رفت!! حالا چیجوری به بابایی بیگم ماشینشو داغون کردم؟ |
|
+ نوشته شده در
88/09/16ساعت 11 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان...
اما : به قدر فهم تو کوچک میشود به قدر نیاز تو فرود میآید، به قدر آرزوی تو گسترده میشود، به قدر ایمان تو کارگشا میشود، به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود، به قدر دل امیدواران گرم میشود... پــدر میشود یتیمان را و مادر. برادر میشود محتاجان برادری را. همسر میشود بی همسر ماندگان را. طفل میشود عقیمان را. امید میشود ناامیدان را. راه میشود گمگشتگان را. نور میشود در تاریکی ماندگان را. خداوند همه چیز میشود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفرهی شما، با کاسه ییخوراک و تکهای نان مینشیند بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد، و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند و "در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند"... مگر از زندگی چه میخواهید ؟ |
|
+ نوشته شده در
88/09/13ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
کلی خوشال بودم آقای پدر به مدت 10 روز میرن ماموریت، همون روز اول کوفتم شد. صبح که بیدار شدم یه سرکی به اطاق آقای پدر انداختم،کلی ذوقیدم که رفتن ماموریت، یواشکی به دور از چشم مادر خانومی رفتم سوویچ چهار چرخ آقای پدر رو برداشتیدمو پریدم تو اطاق خودم. بعد که مادر خانومی رفت بیرون گواهینامه خجلمان را برداشتیدیمو به مینا زنگیدیم که آماده باش که میخوام بیام سراغت بریم بگردیم. در پارکینگ رو باز کردم و به صرعت پریدم پشت فرمون چهار چرخ آقای پدر، با کلی ذوق استارتیدیم و اندکی ماشین رو گرم نمودیم، دنده عقب فرمودیم که بیرون رویم ، باکلی ذوق از آیینه ها بغل را نگریستیمو بیرون رفتیم که ییهو، صدای گوش خراش جیره ای به گوش رسید! واییییییی درب سمت کمک راننده چنان به در پارکینگ نزدیک بود که نگو!!! با کلی ترس اومدم پایین ، با چشم بسته رفتم سمت درب ماشین، یواش یواش چشمم رو بازیدم، وایییییی رنگ نازنین اتول آقای پدر....... وایییییییییی .... __________________________________ پی نبشت: هیشکی حرف نزنه ها!!!!!!! آی دیووونه خان با توام! بیخندی کشتوندمتا!!!!!!!! خیلی ناراحنم الان، اه |
|
+ نوشته شده در
88/09/11ساعت 6 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
واژه نفرت انگیز Alliance
خیلی ازش خوشم میومد. فکر میکردم آخر قدرت و یکرنگیه. حتی مرگ و نابودی زیر سایه این کلمه برام خوشایند بود. ولی نشد. با هرکس Allied شدم؛ به هم خورد. انتظار داشتم بقیه هم مثل من باشن. یکرنگ. روراست. ازخودگذشته. نتیجه: خدایا کمکم کن. فقط تو موندی. پینوشت1: ویرایش2: دوستان ببخشین که تو یکروز دوتا پست دادم. اصلا خوب نیستم. بهش نیاز داشتم. پینوشت2: ویرایش3: |
|
+ نوشته شده در
88/09/07ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
بریده ای از داستان شیطان و دوشیزه پریم
سالها پیش زاهدی که بعد ها به ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای این منطقه(ویسکوز) زندگی میکرد.در آن دوره ویسکوز فقط یک قبضه ی مرزی بود. که اهالیش راهزنان گریزان از عدالت , قاچاق چی ها , روسپی ها , ماجراجویانی که در جستجوی همدست به اینجا می آمدند, و قاتلانی بودند که بین دو جنایت , اینجا استراحت میکردند . شریر ترین آنها مرد عربی به نام آحاب بودکه دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات های گزافی بر کشاورزانی حمیل میکرد که اصرار داشتند شرافت مندانه زندگی کنند . یک روز ساون قدیس از غارش پایین آمد و به خانه ی آحاب رفت و از او خواست که برای گذراندن شب جایی به او بدهد .آحاب خندید : نمی دانی که من قاتلم ؟ که تا کنون سر آدم های زیادی را در زمین بریده ام؟که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟ ساون پاسخ داد : میدانماما از زندگی در آن غار خسته شده ام .دلم میخواهد دستکم یک شب اینجا بخوابم. آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کمتر ااز خودش نبود, و این آزارش میداد ... چون دوست نداشت ببیند که عظمتش با آدمی اینقدر ضعیف تقسیم میشود. برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان دهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست . کمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت , اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت . جایی برای خواب به ساون نشان داد , و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت . ساون پس از اینکه چند لحظه او را تماشا کرد , چشم هایش را بست و خوابید . آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد . صبح وقتی ساون بیدار شد , او را شک ریزان کنار خود دید . , _" نه از من ترسیدی ونه درباره ام قضاوت کردی . اولین شب بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد , اعتماد کرد که میتوانم انسان خوبی باشم و به نیاذمندان پناه بدهم . تو باور کردی که من میتوانم شرافت مندانه رفتار کنم , پس من هم چنین کردم ." از آن به بعد آحاب از زندگی شریرانه اش دست کشید و به دگرگون کردن این منطقه پرداخت از آن به بعد ,ویسکوز دیگر یک قبضه ی مرزی پر از اختلاف نبود و به یک شهر تجاری مهم میان دو کشورتبدیل شد .) پی نوشت: (KeyWord`s) |
|
+ نوشته شده در
88/09/07ساعت 8 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
آره خوب ممنوع، میخوام جیلو در خونمون همچین بزرگ بیزنم ورود اکیدا ممنوع
چه معنی داره خوب، به قول یارو " عنر عنر " پا میشن لشکر کشی میکنن خونه مردم!!! چند روزه بابت این مسئله اعصابم خطو خش افتادیده بهش با اون خواهر چش بابا غوریش اما خوب حالشون رو گرفتم ! اما بازم مثل دفعه قبل با اخم آقای پدر مواجیهیدم! خوب دیگه خبر خاص دیگه ای نبید ، از ماشین هم گویا خبری نیست! ____________________________ پی نبشت: شاید ماشین بی ماشین بشه! همش تصغیر این دیوونه ست! اون دعا کرد ماشین نگیرم! |
|
+ نوشته شده در
88/09/02ساعت 11 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
امپراطور یونان به کورش کبیر گفت:
ما برای شرفمان می جنگیم ولی شما برای پول. کوروش کبیر پاسخ داد: |
|
+ نوشته شده در
88/09/02ساعت 10 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
امروز ظهر شیطان را دیدم.
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیازیست؟... شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو. پدر شیاطینی... پی نوشت: |
|
+ نوشته شده در
88/08/29ساعت 10 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
سلام ملیکم، چندی پیش یه آگهی دادیم مبنی بر اینکه یک عدد ماشین خجل به ارزش 12 میلیون را خریداریم، اما هیشکی جدی نگرفت چندی پیش آقای پدر به فکر تعویض ماشینشان افتادند و به دوستی از دوستان گرامشان سپردیدند که از برایشان چهار چرخی بیابند که ارزش سواری گرفتن داشته باشد. مانیز آگهی فراوان دادیم اما چیزی نیافتیدیم تا اینکه امروز آقای دوست به پدر جانمان تلفنیدند که چه نشستیده ای که چهار چرخی از برایت یافیدم که بیاو ببین و ... ودر اندک زمانی دیدیم که آقای پدر در حال آماده شدن از برای رفتن میباشند بدان جا که رسیدیم بعد از کلی چاق سلامتی با آقای دوست به سراغ دیدن چهار چرخ زبان بسته رفتیم، به ناگاه چشممان به تندر 90ی افتاد بسی بسیار خجلو ناناز ما که تا آن زمان از تندر 90 بسیار بیزار بودیم چنان شیفته این چهار چرخ زبان بسته شدیم که بدون اطلاع از باطن آن به آقای پدر گفتیم که همین بسیار عالی میباشد و همین رو خریداری کرده تا ببریم آقای پدر خندیدو گفت مگه هندوانه میخوای بخری! ماهم گفتیم نه ماشین میخریم، اما ازبرای سوار شدن بر این چهار چرخ بسیار لحظه ها میشماریم آقای پدر با شنیدن این حرف گفت این یکی دیگه محاله!!! فکرشم نکن من ماشین دست تو نمیدم من هم که از آن برخورد سریع و خشن ناک آقای پدر جا خوردم ، با کلی اخم گفتم مگه چیه خوب اگه با خودم خواستی جایی بری میذارم بشینی اما خودت نه!!!!! در همین حرفها بودیم که آقای دوست به میان جیگری پرداخته و گفت: ای بابا حالا شما بخرید بعد برای پشت رل نشتن دعوا کنید من که بی اختیار از نشتن گفتن آقای دوست خندم گرفته بود گفتم نشتن همون نشستنه دیگه آقای دوست از صوتی گویشی خود آگاه گشته و گفت: از دعوا سر ماشین خسته شدی صوتی حرفای منو میگیری؟ خلاصه با میانجیرگری آقای دوست آن بحث در آنجا تمامیدو قرار را بر این گذاردند که از برای مشورت روزی را صبر کنند، بعد از آن هم خدا حافظی کرده و سوار بر چهار چرخ خودمان به خانه برگشتیم به خانه که ریسیدیم پس زا ورود به اندرون خانه مادر خانومی از رفتار ما پی به اختلافی بین ما افتاد و پرسید چی شده آقای پدر هم که انگار منتظر همین سوال بود سریعا پاسخ داد از ایشون بپرسید که دوباره حوس ماشین سواری کردن ،و کل ماجرا رو شرح داد مادر خانومی هم گفتن حالا چه اشکال داره؟ خوب منم هم سوار میشم، نمیشه؟ آقای پدر هم صریح اعلام فرمودن که نه مادر خانومی هم که از سواری و منتظر آژانسو تاسکی نشدن بدشان نمیامد ، در حرکتی غیر منتظره فرمودند: خوب پس دوتا ماشین بگیر یکی برای ما یکی برای خودت من که از شینیدن این حرف شاخی اندر وسط کله مان سبز کرد با تعجب از همصدایی مادر خانومی در این زمینه با ما گفتیم : آره خوب اینم میشه آقای پدر که از این حرف بسان ما متعجب بودن گفتن میخوای 3 تا بگیریم ،چه کاریه؟ و بحث آغاز شد .... از منو مادر خانومی اسرارو پیشنهاد از برای مدل و گهگاهی رنگ و از اقای پدر انکار و ابراز پشیمانی از فکر خرید ماشین. در آخر هم بی نتیجه و هر سه خسته رای بر اتمام فعلی بحث دادیم. شاید ادامه داشته باشه، در صورت رضایت از برای خرید چهار چرخی دیگر !!!
پی نبشت: حالا به نظر شما منو مادر خانومی موفق میشیم؟ اینبار چون مادر خانومی منو همراه میکنه کمی امیدوارم، اما شاید آقای پدر کوتاه نیاد اگه دو عدد ماشین خریداری شد که میامو ماجرا رو میبینیسم اما اگه نبنشتم بدونید که موفق نشدیم |
|
+ نوشته شده در
88/08/25ساعت 1 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
بدان جا رسیدیم که آقای پدر اعلام تسلیم فرمودندو ما هم سریعا با ناز فراوان گفتم: بابایی یادته دیروز چی گفتی؟ و ادامه ماجرا آقای پدر اندکی تفکر کردندو گفتن دیروز خیلی چیزا گفتم ، چیو میگی؟ من هم شروع کردم به نشونی دادن که مینا هم بود، جلوی در اطاق،بعد دعوا.... آقای پدر که هنوز به یاد نیاوردیده بودند گفتند: درست بگو ببینم چی میگی دخی، اینهمه صغرا، کبری چیدن نداره ما هم اندک مقداری منومن کردیمو با مثلا خجولی(khajoli) کشیدن بسیار گفتیم آقای پدر آهی جانانه از ته دل کشیدندو گفتند مادر خانومی که با شینیدن مکالمات من و آقای پدر در حال خنده ملایم و آرومی بودن گفتن آقای پدر اندکی سکوت اختیار فرودندیو گفتندی که اشتباه کردم مادر خانومی خندیدو گفت آقای پدر رو به من کردو بهم نیگاه کرد با نیگاهش در خواست کرد آقای پدی آهی دوباره کشیدندو گفتند: سر سبزو همین زبون سرخ به باد میده دیگه!! و بعد گفت حکمت رو صادر کن ببینم حقوق چند ماهو باید به شما اختصاص بدم؟ منم گفتم: قیمتارو نیدونم اما به گمونم یه 1تومنی میشه !!! آقای پدر با لحنی گفت هزار دیگه آقای پدر اندک مقداری شاکی شدندو گفتن آخه دخمل تو که تازه سیستم و ارتقا دادی لپتاپ میخوای چیکار؟ حالا تازه اگه هم میخوای یه سبکش رو بگیر نه 1میلیونی رو بعد هم با کمی ادامه نصیحتها و توضیحات گفتند من که اصلا امید به رضایت نداشتم چه برسه به قبول آن،آنهم بدین سرعت سریعا قبول کردم مادر خانومی که اندکی بهتر از آقای پدر من رو میشناخت سریعا تبصره ای ایراد فرمودند بدین مضمون که آنهم به منظور کادوی تولدت و اینکه قول بدی بعدا نزنی زیرش که اگه میخواد اینطور باشه یا قیدش رو بزن یا صبر کن تا .. آذر روز تولدت من که نیدونستم که باید از پیروزی خوشال باشم یا از شرط مادر خانومی ناراحن؟!! اندکی تفکرات به عمل آوردم و دیدم که به هر صورت بهتر از هیچ میباشد، پس با اندکی اخم قبول کردم از فردای اون روز کارم شد سرچ زدن تو اینترنت از ابتدا به دنبال سونی وایوهای ناناز و خجل ،خصوصا رنگای صولتی رفتم، اما همه به قیمت خون سازنده محترمشان بود، من که دلم از برای جیب پدر جان یه خورده ای میسوخت بالاجبار به سراغ لپتاب های dell, asus, acear رفتم که بعضی دوستان در نت کمک کردندو مدل پیشنهاد دادند، که با وجود علاقه بسیار به سونی مجبور به انتخاب مدلی از مدل های ایسر گشتیم، مبلغش هم مناسب و متناسب با کانفیکتش بود ، با 2.16 سیپیو و 2گیگ رم و 320 هارد و یک گراف 4500 اینتل به مبلغ 650 تومان به سایز 14" بعد از چند روز تحقیق مدل مورد نظر را از برای خرید به آقای پدر اعلام کردیم و قرار بر این شد تا فردا روز به فروشگاهی (که میدونستم 100% همان ترنج میاشد) برویم و در صورت موجود بودن خریداری کرده و در غیر این صورت سفارش بدهیم فردا که شد و آقای پدر از سر کار برگشتند بعد از یاد آوری قرار به خانه مینا رفتم تا حالی ازش بپرسم چرا که چند روزی در بیخبری ازش به سر میبردم و شاید هم خبر خرید را به او هم بدهم. در بدو وردو به خانه مینا این بچه پرو ( برادر مینا) رو دیدم که با (به قول اراکیها و بعضی جاهای دیگه) نیچشان تا بنا گوش باز بوده و در حال دید زدن سر تا پای ما بودند اونم که بچه پرو ، برگشت گفت نه میخوام یاد آور شم سلام رو باید کوچیکتر بده (توضیحات: مینا در حین راه گفت: خوب حالا چی میشد به این داداش ما جواب مثبت میدادی؟ بچه خوبیه ها! و در جواب شنید که: این خوبه ؟ پر واضحه ، خوبی داره از پاچه تمبانش میریزه {به قول اراکی ها} اون از خاستگاری اومدنش اینم از رفتارش، خدا به مامان بابات صبر بده و ... و.....) و بعد از کلی حرف ماجرای خرید رو براش گفتم و در کمال ناباوری دیدم کلی خوشال شدو گفت چه خوب چی میخوای بیگیری؟ کی میگیری؟ وقتی گفتم عصر گفت منم بیام؟ و من مات و مبهوت گفتم بیا الباقی ماجرا که کاملا عادی و معمولی بود و چیز خاصی نداشت جز بیچاره کردن آقای نمیدونم کی بود از بخش فنی همون فروشگاه که از فرط سوالات ما در حین گرفتن backup از ویندوز لپتاپ خجلمان در حال کندن موهایشان در پایان کار وقتی آقای پدر آمدند و گفتند که چقدر تقدیم کنم،من سریعا گفتم بابا پول رو که بالا دادی، اینم فاکتور، گرفتن backup که جزو خدمات فروشه پول نیمیخواد، آاقی پدر که متوجه منظورما شدند گفتند: بهناز!!!! و رو به اون آقاهه گفتند چقدر شد؟ طرف که اونوسطه نیدونست چی بگه و از طرفی برای خلاصی از دست ما دوتا لحظه شماری میکرد به اجبار گفت چیزی نیمشه و لپتاپ رو گذاشت تو کیفو داد به منو نگاهی شاکی گونه به من انداختو گفت مبارک باشه ،آقای پدر هم کمی اسرار کردندو بعد هم تشکر و خداحافظی و ما به خانه برگشتیم. این بود ماجرای خرید لپتاپ از ابتدا تا به انتها، البته نمیدونم اون آقاهه چقدر ناسزا حواله خودش یا من کرد اما اگه به من گفته باشه خیلیییییی .... |
|
+ نوشته شده در
88/08/17ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
بدان جا رسیدیم که چنان بر فرق ذوق مینا کوبیدیم که انغریب صدای گریه اش خانه را پر میکرد....
باقی داستان: این ندید بدید جان آمدو کیفش رو گذاشت روی تخت با کلی ذوق لپتاپش رو در آورد و نشونم داد که اینه و اونه، منم که از ورودش وضربه سرم کلی شاکی بودم نتونستم طاغت بیارم و با صدایی نچندان آرام و نه بلند گفتم: cpu 8400 core2quad + 4G ram buss 1066 gell +vga 9600 Gddr3 Asus + main rampage asus +... سیستم لگن میشه و این لپتاپ در پیت تو سیستم خفن؟ اینو گه گفتم نزدیک بود صدای گریه اش فضای اطاق رو پر کنه بعد از کمی آروم شدنش دستم رو برداشتمو به مجادله پرداختیم، آقای پدر که با صدای دادو بیداد ما بیدار گشته بودن در جلوی اطاقمان ایستاده و بعد از خمیازه کوچوکولوهی گفتن چه خبره دخترا چی شده؟ مینا که آقای پدر رو دید شروع کرد به گلگی کردن مینا که از جیغ ویغ خسته شده بود ساکت نشست منم که تا دلتون بخواد دل رحم... آقای پدر که از آرامش حاکم به آشتی ما پی برد سری به اطاق ما زدو گفت حالا دعوا سر این لپتاپ بود آقای پدر گفتند که بهناز از تو بعیده خوب یکی برات میخرم این که دعوا نداره!!!!!!! جرغه ای بسان رعدو برقی در کله فرصت طلب ما زده شد فردای آن روز از خواب که بیدار گشتیم مدام در فکر طرح نشقه ای از برای بیان درخواستی مرتبت با گفته دیروز آقای پدر در باب خرید لپتاپ عصر که آقای پدر از چرت ظهر بیدار گشته و بر روی کاناپه نشستند ما سریعا دویدیم و یک عدد لیوان چای لب سوز از برای آقای پدرریخته و با شیرینی که از قبل در بشقاب گذارده بودیم برای آقای پدر آوردیم آقای پدر که این صحنه های مهربانی را بیشتر در مواقع خطر (وقتی من درخواستی داشتم) دیده بودند شصتشان خبر دار شد و سریع کنترل تلوزیون رو برداشتندو اونو روشن کردند مادر خانومی که کمی اونطرفتر بنشسته بودند با دیدن این صحنه خندیدند و رو به آقای پدر گفتند : راه فرار رو بست، بهتره از همین الان تسلیم بشی، منم فوری رو به مادر خانومی با چشمکی گفتم مادر خانومی در جواب گفتند که چرا میشه به شرطی که مهربونیت به اندازه باشه و همیشه نه فقط موقع درخواستها، و بعد گفت حالا خانوم مهربون الطافتون به اندازه جیب باباییتون باشه لطفا! منم با اخمی گفتم من هم که از خدا خواسته، سریع با ناز فراوان گفتم ادامه دارد....... |
|
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت 1 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
خوب حالا اندکی حالمان خوب شده و آمدیم که ماجرای خرید لپ تاپ و اینکه اصلا چرا خریدیم رو ببینیسیم. چند وقت پیش یکی از دوستان که در خانه سیستوم (systom) نداشتن و هروقت کاری داشتن به جای رفتن به کافی نت به خانه ما هجوم میاوردند، ییهو سر مبارکشان را پایین انداخته و با یک عدد کیف که از قدو قواره خودشان بزرگتر بود، به اندرون خلوتگه ما که تهنا جاییست که ما در آن آرامش کامل داریم که همان اطاق نانازمان میباشد هجوم آورده وما که چشم ها را بسته بودیم و با هدفون خجلمان (khojeleman) که آقای پدر از فروشگاه ترنج به مبلغ گران برایمان خریداری کرده بودند که اندازه آن با اندازه سرمان برابری میکرد به آهنگ های جناب محسن خان نامجو گوش فرا میدادیم را چنان ترساند که چنان بر هوا پریده که کله مان به پنجره که آنرا نیمه باز گذارده بودیم خوردو چنان دردی گرفت که میخواستیم منباب تلافی کله این مینا خانوم شلخته را کنده و از برای کادو برای برادر گرامشان که میخواهیم سر به تنشان نباشد (بچه پرو) بفرستیم، اما چه کنیم که دل رحمیم و نمیتوانیم خشانت (kheshanat) به کار ببریم. خلاصه این ندید بدید که یک عدد لپتاپ 15" dell آنهم با کانفیکت مزخرف خریده بود ، در حال ذوق مرگ شدن بود و میخواست که در پیش ما پزی بدهد که دیگه اینجا حس بهنازیم طاقت نیاوردو چنان بر فرق ذوقش کوبیدم که کم مانده بود صدای گریه اش فضای اطاقمان که هیچ فضای خانه را هم پرکند اما از آنجا که پدر جانمان در حال استراحن به سر میبردن سریعا دست بر دهان مینا گذارده و تا میتوانستیم فشردیم که خدای ناکرده آرامش پدر جانمان را بهم نزند، غافل از اینکه با ورود او و لپتاپش به خانمان آرامش روحی وخصوصا مالی آقای پدر به زودی زود چنان بر هم میخورد که نگو و نپرس. ادامه دارد .... |
|
+ نوشته شده در
88/08/14ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
الان به مدت یک هفته ست که شدید سرما خوردم
شایدم از نوع احمدی نژادی(خوکی) باشه نمیدونم، اما دکتر گفت که نه فقط یه سرما خوردگی شدیده،
هر چی که هست بد حالمو گرفته الانم به زور نشستم پای سیستم سرم داره گیجی ویجی میره فعلا که از دست این شاید آنفلانزای احمدی نژادی(خوکی) جون سالم به در بردم، ولی اگه دیگه نبردم حلالم کنید، خوب دیگه فعلا برم استراحن کنم تا زودتر زودتر خوف بشم(اگه بشم) |
|
+ نوشته شده در
88/08/08ساعت 11 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
ثلام.
خیلی وقته که رفاقت ها بو گرفته. از حمه آدم و آلم بدم میآد. حمه درعین ادعای رفاغط، نامردن حمه و حمه. هطی شما دوست عذیض. عاره شک نکن. خودط رو میگم. پی نوشت: |
|
+ نوشته شده در
88/08/07ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی مرا دلباخته چون مجنون مرا افسانه میخواهی شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست، سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست، سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست (هی جوگیر نشوها!، عقشی در کار نیست ،ازاین آهنگ ستار خوشمان آمد گذاشتندی اینجا که بقیه هم بیخونن لذت ببرن) |
|
+ نوشته شده در
88/07/27ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
سلام
نیامدم مطلب ببینیسم، اینبار اومدم یه آگهی خرید بذارم خریدار یک عدد خودرو ناناز (نوع خودرو چندان مهم نیست، فقط سالم و ناناز بودن مهمه) هستیم در هنگام فروش خواهشا قصد انداختن ماشینتون رو نداشته باشین نهایت مبلغ قابل پرداخت از برای ماشین ناناز 12000000 تومان(دوازده میلیون) میباشد رنگش سفید یا مشکی نباشه ترجیحا بسی بسیار ممنان (پیشاپیش)
|
|
+ نوشته شده در
88/07/22ساعت 7 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت! سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاههای متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟! و باز دستهای حاضرین بالا رفت... این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید! بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟! و باز دست همه بالا رفت!!! سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید... و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرفنظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم... پی نوشت: ختم صلوات برای خوب شدن فاطمه (کلیک کنید) |
|
+ نوشته شده در
88/07/17ساعت 7 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
ساعت 2:12 دقیقه بامداده نمیدونم چرا خوابم نمیبره
بی هدف نشستم پای سیستم، یه آهنگ گذاشتم -زنده یاد بسطامی(خدایش بیامرزد)- وای چه صدایی.... یه آرامش، رفتم دنبال شعر کاملش، ماله رهیه معیریه. همصدا با ایرج تو دلم خوندم -روحت شاد- متن کامل(بعضی جاها از شعر رو ایرج نمیخونه) « غباری در بیابانی »نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را ، پیامی از دلآرامی نه شام بی فروغم را ، نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی به دیدار اجل باشد کیم من ؟ آرزو گم کرده یی تنها و سرگردان گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی گهی خاموش و حیران گهی خاموش و حیرانچون نگاهی بر نظر گاهی رهی تا چند سوزمT در دل شب ها چو کوکب ها ؟ به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی |
|
+ نوشته شده در
88/07/14ساعت 3 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… دکتر شریعتی. |
|
+ نوشته شده در
88/07/12ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت |
|
+ نوشته شده در
88/07/08ساعت 12 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كسي كه :
”بــيــنــايــي“ را خلق كرده است، يقيناً بينـــــــــــــــــــــــــــــاست. پـــــــــــــــــــس او تو را مي بيند. از او كمك بــــــــــــــــــــــــــخواه. |
| پیوندهای روزانه |
|
اهدای عضو کلیپ عشقولانه Proxy-List #2 Proxy-List #1 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اندر باب خرید لپتاپ (بهناز) پراکنده گویی (بهناز) من آمدم (بهناز) شعرهایی که ازشون خوشم آمده (بهناز) خرید چهار چرخ (بهناز) |
| نویسندگان |
|
فرهاد.م بهناز |
|
RSS
|
:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::