تبليغاتX
هیچستان زندگی من
بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني

هراس هاي بيهوده تا بوده همين بوده

شرع ¸ قانون و تباهي و پوچي بيهودگي

و عمر ميرسد به سي ¸ پنجاه ¸ هفتاد

و حاصل چند فرزند و چندين نواده

و اين است ضمانت زندگي

گوسفندان آبادي بالا چه فرق دارد؟ آبادي پايين

چوپانها سر مست مغرور

وسر شير هست

پنير هست

و ماستهاي ترشيده و گهگاهي گرگهاي دريده

ودر هر جشني و در هر عذايي سري بريده

من رفتم

ميروم جايز نيست من رفتم و حديث گفتم

چوپان به از گوسفند

آزادي به از بند

چه با لبخند چه بي لبخند

آزادي به از بند 


پی نبشت:

آخه حالا با بستن مسنجرو قطع اس ام اس و پارازیت انداختن میشه جیلوی فهم و شعور یک ملت وایساد و اونو انکار کرد؟

حالا مثلا گفتی خارو خاشاک، نمیگی یه وقت همین خارو خاشاک با یه باد یا حتی نسیم کوچوکولو ممکنه بلند بشه و بره تو چشت؟؟؟؟؟ چشت رو در بیاره؟

خوب این جنگولک بازی رو راه انداختی که یه سری رو وادار به کاری کنی، با پرویی تقلب کردی گفتی نه شما دارید دروغ میگید، دستور تیر هم که دادی! (بابا آخه اون شاه هم که شما اینقده ازش بد میگید، آخر کار دستور تیر داد نه از روز اول اونم ایجوری، از بالای مسجد! جوون مردم رو از پشت بوم پرت کنی بگی داشته کار میکرده افتاده، تیر بزنی به دختر مردم بگی نه ما نبودیم که اصلا ما فقط میریم دنبال قاتل شهیده{گور به گوری} شروینی، اون از مردم خودمون واجب تره!!! و .....)

اینقده عصابم داغونه که خرابکاری خودمو یادم رفت!! حالا چیجوری به بابایی بیگم ماشینشو داغون کردم؟

+ نوشته شده در  88/09/16ساعت 11 بعد از ظهر  توسط بهناز | 
خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان...

اما :
به قدر فهم تو کوچک می‌شود
به قدر نیاز تو فرود می‌آید،
به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،
به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،
به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،
به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...


پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.
برادر می‌شود محتاجان برادری را.
همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.
طفل می‌شود عقیمان را.
امید می‌شود ناامیدان را.
راه می‌شود گم‌گشتگان را.
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.


به شرط اعتقاد؛
شرط پاکی دل؛
به شرط طهارت روح؛
چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه ‌ییخوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...


مگر از زندگی چه می‌خواهید ؟

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م | 

کلی خوشال بودم آقای پدر به مدت 10 روز میرن ماموریت، همون روز اول کوفتم شد.

صبح که بیدار شدم یه سرکی به اطاق آقای پدر انداختم،کلی ذوقیدم که رفتن ماموریت، یواشکی به دور از چشم مادر خانومی رفتم سوویچ چهار چرخ آقای پدر رو برداشتیدمو پریدم تو اطاق خودم.

بعد که مادر خانومی رفت بیرون گواهینامه خجلمان را برداشتیدیمو به مینا زنگیدیم که آماده باش که میخوام بیام سراغت بریم بگردیم.

در پارکینگ رو باز کردم و به صرعت پریدم پشت فرمون چهار چرخ آقای پدر، با کلی ذوق استارتیدیم و اندکی ماشین رو گرم نمودیم، دنده عقب فرمودیم که بیرون رویم ، باکلی ذوق از آیینه ها بغل را نگریستیمو بیرون رفتیم که ییهو، صدای گوش خراش جیره ای به گوش رسید!

واییییییی

درب سمت کمک راننده چنان به در پارکینگ نزدیک بود که نگو!!!

با کلی ترس اومدم پایین ، با چشم بسته رفتم سمت درب ماشین، یواش یواش چشمم رو بازیدم، وایییییی

رنگ نازنین اتول آقای پدر.......

وایییییییییی ....

__________________________________

پی نبشت:

هیشکی حرف نزنه ها!!!!!!!

آی دیووونه خان با توام! بیخندی کشتوندمتا!!!!!!!!

خیلی ناراحنم الان، اه

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت 6 بعد از ظهر  توسط بهناز | 
واژه نفرت انگیز Alliance
خیلی ازش خوشم میومد.
فکر میکردم آخر قدرت و یکرنگیه.
حتی مرگ و نابودی زیر سایه این کلمه برام خوشایند بود.

ولی نشد. با هرکس Allied شدم؛ به هم خورد.
نمیدونم. شاید ایراد از منه. شاید انتظار زیادی دارم.

انتظار داشتم بقیه هم مثل من باشن. یکرنگ. روراست. ازخودگذشته.
اما نبودن. چرا؟ تاحالا با هرکی اینطوری بودم به بدترین وجه پاسخ شنیدم.

نتیجه:
یعنی چی؟ چرا یکرنگی؟ چرا خودت رو برای کسی کنار بکشی که برات کنار نمیکشه؟
چرا با کسی روراست باشی که ازت مخفی میکنه؟
چرا؟ چرا؟ چرا؟

خدایا کمکم کن. فقط تو موندی.


پینوشت1: ویرایش2:
دوستان ببخشین که تو یکروز دوتا پست دادم.
اصلا خوب نیستم. بهش نیاز داشتم.

پینوشت2: ویرایش3:
الان تو زندگیم هیچ هدفی نیست.
یکهو یاد متن بالای وبلاگ افتادم:
بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني

+ نوشته شده در  88/09/07ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م | 
بریده ای از داستان شیطان و دوشیزه پریم

سالها پیش زاهدی که بعد ها به ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای این منطقه(ویسکوز) زندگی میکرد.در آن دوره ویسکوز فقط یک قبضه ی مرزی بود. که اهالیش راهزنان گریزان از عدالت , قاچاق چی ها , روسپی ها , ماجراجویانی که در جستجوی همدست به اینجا می آمدند, و قاتلانی بودند که بین  دو جنایت , اینجا استراحت میکردند . شریر ترین آنها مرد عربی به نام آحاب بودکه دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات های گزافی بر کشاورزانی حمیل میکرد که اصرار داشتند شرافت مندانه زندگی کنند .

یک روز ساون قدیس از غارش پایین آمد و به خانه ی آحاب رفت و از او خواست که برای گذراندن شب جایی به او بدهد .آحاب خندید : نمی دانی که من قاتلم ؟ که تا کنون سر آدم های زیادی را در زمین بریده ام؟که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟

ساون پاسخ داد : میدانماما از زندگی در آن غار خسته شده ام .دلم میخواهد دستکم یک شب اینجا بخوابم.

آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کمتر ااز خودش نبود, و این آزارش میداد ... چون دوست نداشت ببیند که عظمتش با آدمی اینقدر ضعیف تقسیم میشود. برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان دهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست .

کمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت , اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت . جایی برای خواب به ساون نشان داد , و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت . ساون پس از اینکه چند لحظه او را تماشا کرد , چشم هایش را بست و خوابید .

آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد . صبح وقتی ساون بیدار شد , او را شک ریزان کنار خود دید .

, _" نه از من ترسیدی ونه درباره ام قضاوت کردی . اولین شب بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد , اعتماد کرد که میتوانم انسان خوبی باشم و به نیاذمندان پناه بدهم . تو باور کردی که من میتوانم شرافت مندانه رفتار کنم , پس من هم چنین کردم ."

از آن به بعد آحاب از زندگی شریرانه اش دست کشید و به دگرگون کردن این منطقه پرداخت از آن به بعد ,ویسکوز دیگر یک قبضه ی مرزی پر از اختلاف نبود و به یک شهر تجاری مهم میان دو کشورتبدیل شد .)



پی نوشت: (KeyWord`s)
گفتم: خسته‌ام گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::. گفتم: هيشكي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غير از تو كسي رو ندارم گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد .:: ما از رگ گردن به انسان نزديك‌تريم (ق/16) : گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموشم كردي! گفتي: فاذكروني اذكركم .:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره 152) :!:

+ نوشته شده در  88/09/07ساعت 8 قبل از ظهر  توسط فرهاد.م | 
آره خوب ممنوع، میخوام جیلو در خونمون همچین بزرگ بیزنم ورود اکیدا ممنوعwagfinger2.gif : 33 par 25 pixels. "خصوصا شما آقا !!!" waiting.gif : 26 par 22 pixels.

چه معنی داره خوب، به قول یارو " عنر عنر " پا میشن لشکر کشی میکنن خونه مردم!!!

چند روزه بابت این مسئله اعصابم خطو خش افتادیده بهشpfft2.gif : 33 par 17 pixels.

با اون خواهر چش بابا غوریشnutssmiley.gif : 25 par 33 pixels.، اصلا یه نیگاه به خودشون ننداخته بودن اومده بودن خونه ما!

اما خوب حالشون رو گرفتم !laugh2.gif : 19 par 20 pixels.

اما بازم مثل دفعه قبل با اخم آقای پدر مواجیهیدم!

خوب دیگه خبر خاص دیگه ای نبید ، از ماشین هم گویا خبری نیست!

____________________________

پی نبشت: شاید ماشین بی ماشین بشه! همش تصغیر این دیوونه ست! اون دعا کرد ماشین نگیرم!

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 11 بعد از ظهر  توسط بهناز | 
امپراطور یونان به کورش کبیر گفت:
ما برای شرفمان می جنگیم ولی شما برای پول.

کوروش کبیر پاسخ داد:
هر کسی برای نداشته هایش می جنگد.

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت 10 قبل از ظهر  توسط فرهاد.م | 
امروز ظهر شیطان را دیدم.
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیازیست؟...
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو. پدر شیاطینی...


پی نوشت:
شرح سوزناک جدایی والدین از فرزندشون
لینک مشاهده مطلب(کلیک کنین)

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت 10 قبل از ظهر  توسط فرهاد.م | 

سلام ملیکم، چندی پیش یه آگهی دادیم مبنی بر اینکه یک عدد ماشین خجل به ارزش 12 میلیون را خریداریم، اما هیشکی جدی نگرفتdunnosmiley.gif : 42 par 18 pixels.!

چندی پیش آقای پدر به فکر تعویض ماشینشان افتادند و به دوستی از دوستان گرامشان سپردیدند که از برایشان چهار چرخی بیابند که ارزش سواری گرفتن داشته باشد. مانیز آگهی فراوان دادیم اما چیزی نیافتیدیم تا اینکه امروز آقای دوست به پدر جانمان تلفنیدند که چه نشستیده ای که چهار چرخی از برایت یافیدم که بیاو ببین و ...

ودر اندک زمانی دیدیم که آقای پدر در حال آماده شدن از برای رفتن میباشند، ما هم که در خانه بیکار نشستیده و از روی بیکاری با لپتاپ خجلمان وری میرفتیم گفتیم: که مارا هم برای دیدن و پسندیدن با خود ببرید، آقای پدر موافقتشان را اعلام و فرمودند که سریع حاضر گردیم، ما هم که بسیار حرف گوش کن !! سریعا شالو کلاه فرموده(هوا اندکی سرد بود) و به راه افتادیم.

بدان جا که رسیدیم بعد از کلی چاق سلامتی با آقای دوست به سراغ دیدن چهار چرخ زبان بسته رفتیم، به ناگاه چشممان به تندر 90ی افتاد بسی بسیار خجلو نانازflirtyeyess3.gif : 25 par 45 pixels.!!! ( صاحب قبلیش ازاین بیکارایی که بهشون میگن ماشین باز بود و چنان این ماشین رو خجل کرده بود که نگو و نپرس)

ما که تا آن زمان از تندر 90 بسیار بیزار بودیم چنان شیفته این چهار چرخ زبان بسته شدیم که بدون اطلاع از باطن آن به آقای پدر گفتیم که همین بسیار عالی میباشد و همین رو خریداری کرده تا ببریم!

آقای پدر خندیدو گفت مگه هندوانه میخوای بخری!

ماهم گفتیم نه ماشین میخریم، اما ازبرای سوار شدن بر این چهار چرخ بسیار لحظه ها میشماریم.

آقای پدر با شنیدن این حرف گفت این یکی دیگه محاله!!! فکرشم نکن من ماشین دست تو نمیدم!

من هم که از آن برخورد سریع و خشن ناک آقای پدر جا خوردم ، با کلی اخم گفتم مگه چیه خوب !! همه دوستام سوار میشن منم میخوام، هنوز حرفم نتمامیده بود که آقای پدر به طور جدیتر گفتند امکان نداره!

اگه با خودم خواستی جایی بری میذارم بشینی اما خودت نه!!!!!

در همین حرفها بودیم که آقای دوست به میان جیگری پرداخته و گفت: ای بابا حالا شما بخرید بعد برای پشت رل نشتن دعوا کنید!!!

من که بی اختیار از نشتن گفتن آقای دوست خندم گرفته بود گفتم نشتن همون نشستنه دیگه!!!

آقای دوست از صوتی گویشی خود آگاه گشته و گفت: از دعوا سر ماشین خسته شدی صوتی حرفای منو میگیری؟

خلاصه با میانجیرگری آقای دوست آن بحث در آنجا تمامیدو قرار را بر این گذاردند که از برای مشورت روزی را صبر کنند، بعد از آن هم خدا حافظی کرده و سوار بر چهار چرخ خودمان به خانه برگشتیم ( البته در راه به حال نیمه قهر بودیم)

به خانه که ریسیدیم پس زا ورود به اندرون خانه مادر خانومی از رفتار ما پی به اختلافی بین ما افتاد و پرسید چی شده؟

آقای پدر هم که انگار منتظر همین سوال بود سریعا پاسخ داد از ایشون بپرسید که دوباره حوس ماشین سواری کردن ،و کل ماجرا رو شرح دادwaiting.gif : 26 par 22 pixels..

مادر خانومی هم گفتن حالا چه اشکال داره؟ خوب منم هم سوار میشم، نمیشه؟ آقای پدر هم صریح اعلام فرمودن که نهwagfinger2.gif : 33 par 25 pixels.!

مادر خانومی هم که از سواری و منتظر آژانسو تاسکی نشدن بدشان نمیامد ، در حرکتی غیر منتظره فرمودند: خوب پس دوتا ماشین بگیر یکی برای ما یکی برای خودت!

من که از شینیدن این حرف شاخی اندر وسط کله مان سبز کرد با تعجب از همصدایی مادر خانومی در این زمینه با ما گفتیم : آره خوب اینم میشه!!!

آقای پدر که از این حرف بسان ما متعجب بودن گفتن میخوای 3 تا بگیریم ،چه کاریه؟

و بحث آغاز شد ....

از منو مادر خانومی اسرارو پیشنهاد از برای مدل و گهگاهی رنگ و از اقای پدر انکار و ابراز پشیمانی از فکر خرید ماشین.

در آخر هم بی نتیجه و هر سه خسته رای بر اتمام فعلی بحث دادیم.

شاید ادامه داشته باشه، در صورت رضایت از برای خرید چهار چرخی دیگر !!!


پی نبشت:

 حالا به نظر شما منو مادر خانومی موفق میشیم؟

اینبار چون مادر خانومی منو همراه میکنه کمی امیدوارم، اما شاید آقای پدر کوتاه نیاد

اگه دو عدد ماشین خریداری شد که میامو ماجرا رو میبینیسم اما اگه نبنشتم بدونید که موفق نشدیم

+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 1 قبل از ظهر  توسط بهناز | 
                                             

بدان جا رسیدیم که آقای پدر اعلام تسلیم فرمودندو ما هم سریعا با ناز فراوان گفتم: بابایی یادته دیروز چی گفتی؟

و ادامه ماجرا:

آقای پدر اندکی تفکر کردندو گفتن دیروز خیلی چیزا گفتم ، چیو میگی؟ من هم شروع کردم به نشونی دادن که مینا هم بود، جلوی در اطاق،بعد دعوا....

آقای پدر که هنوز به یاد نیاوردیده بودند گفتند: درست بگو ببینم چی میگی دخی، اینهمه صغرا، کبری چیدن نداره

ما هم اندک مقداری منومن کردیمو با مثلا خجولی(khajoli) کشیدن بسیار گفتیم: لپتاپ دیگه گفتی میخرم!

آقای پدر آهی جانانه از ته دل کشیدندو گفتند: بینم نمیشه پیش تو یک کلام حرف زد ؟ حالا من یهچیزی گفتم، تو باید اون وسط  تور بندازیو ماهی بیگیری؟

مادر خانومی که با شینیدن مکالمات من و آقای پدر در حال خنده ملایم و آرومی بودن گفتن: در پیش ایشون باید 6 دانگ حواست به چیزی که میگی باشه یعنی تو این 25 سال اینو نفهمیدی؟

آقای پدر اندکی سکوت اختیار فرودندیو گفتندی که اشتباه کردم ، حواسم نبود، و رو به مادر خانومی کردو گفت: در مورد این اشتباهات نمیشه بازداشت شدو زندان رفت؟

مادر خانومی خندیدو گفت: من که کاره ای نیستم از خانوم قاضی بپرس اما به گمونم در قانون کیفری ایشون جریمه نقری باشه!!!!

آقای پدر رو به من کردو بهم نیگاه کرد با نیگاهش در خواست کردسوال اما من سری تیکون دادمو گفتم نه نه نه نهقهر! من اصولا مخالف خشانت(kheshanat) و به همون جریمه نقدی اکتفا میکنم

آقای پدی آهی دوباره کشیدندو گفتند: سر سبزو همین زبون سرخ به باد میده دیگه!! و بعد گفت حکمت رو صادر کن ببینم حقوق چند ماهو باید به شما اختصاص بدم؟

منم گفتم: قیمتارو نیدونم اما به گمونم یه 1تومنی میشه !!! آقای پدر با لحنی گفت هزار دیگه ؟ منم گفتم آخه پدر من 1000 تومن آدامس میشه خرید؟ نخیر میلیون!!!

آقای پدر اندک مقداری شاکی شدندو گفتن آخه دخمل تو که تازه سیستم و ارتقا دادی لپتاپ میخوای چیکار؟ حالا تازه اگه هم میخوای یه سبکش رو بگیر نه 1میلیونی رو

بعد هم با کمی ادامه نصیحتها و توضیحات گفتند: که نهایت مبلغی که مایلند هزینه کنند 700 تومن آنهم با کیف! و هرچه بیشتر شود من باید خودم از کیف مبارک بپردازم.

من که اصلا امید به رضایت نداشتم چه برسه به قبول آن،آنهم بدین سرعت سریعا قبول کردم.

مادر خانومی که اندکی بهتر از آقای پدر من رو میشناخت سریعا تبصره ای ایراد فرمودند بدین مضمون که : برات میخریم اما به یک شرط و به یک قصد!

آنهم به منظور کادوی تولدت و اینکه قول بدی بعدا نزنی زیرش که اگه میخواد اینطور باشه یا قیدش رو بزن یا صبر کن تا .. آذر روز تولدت

من که نیدونستم که باید از پیروزی خوشال باشم یا از شرط مادر خانومی ناراحن؟!! اندکی تفکرات به عمل آوردم و دیدم که به هر صورت بهتر از هیچ میباشد، پس با اندکی اخم قبول کردم.

از فردای اون روز کارم شد سرچ زدن تو اینترنت و خرید مجله های مزخرفی بسان عصر بشکه (عصر شبکه ) و از همین اراجیف.

از ابتدا به دنبال سونی وایوهای ناناز و خجل ،خصوصا رنگای صولتی رفتم، اما همه به قیمت خون سازنده محترمشان بود، من که دلم از برای جیب پدر جان یه خورده ای میسوخت بالاجبار به سراغ لپتاب های dell, asus, acear رفتم که بعضی دوستان در نت کمک کردندو مدل پیشنهاد دادند، که با وجود علاقه بسیار به سونی مجبور به انتخاب مدلی از مدل های ایسر گشتیم، مبلغش هم مناسب و متناسب با کانفیکتش بود ، با 2.16 سیپیو و 2گیگ رم و 320 هارد و یک گراف 4500 اینتل به مبلغ 650 تومان به سایز 14"

بعد از چند روز تحقیق مدل مورد نظر را از برای خرید به آقای پدر اعلام کردیم و  قرار بر این شد تا فردا روز به فروشگاهی (که میدونستم 100% همان ترنج میاشد) برویم و در صورت موجود بودن خریداری کرده و در غیر این صورت سفارش بدهیم . (نمیدونم چرا آقای پدر علاقه خاصی به خرید از فروشگاه ترنج دارن، من که دوست ندارم)

فردا که شد و آقای پدر از سر کار برگشتند بعد از یاد آوری قرار به خانه مینا رفتم تا حالی ازش بپرسم چرا که چند روزی در بیخبری ازش به سر میبردم و شاید هم خبر خرید را به او هم بدهم.

در بدو وردو به خانه مینا این بچه پرو ( برادر مینا) رو دیدم که با (به قول اراکیها و بعضی جاهای دیگه) نیچشان تا بنا گوش باز بوده و در حال دید زدن سر تا پای ما بودند، ما که در حال درآوردن کفشهایمان بودیم بی اعتنا به آن جانور بند کفشمان را باز کردیم، به داخل که رفتیم سلامی از جانب آن جانور به گوشمان رسید و بعد در جلویمان ظاهر گشته منتظر جواب سلام وایساد، ما هم که در رو کم نماوریم گفتیم مثلا میخوای با یه سلام بگی خیلی با ادبی؟

اونم که بچه پرو ، برگشت گفت نه میخوام یاد آور شم سلام رو باید کوچیکتر بده، من که جوش آورده بودم داد زدم مینا بیا وگرنه یه کاری دست این میدما!! که ییهو مینا آمدو با یه حرفی که نمیگم چی گفت داداشش رو دک کرد و با هم به اطاق مینا رفتیم ،وای که چقدر شلخته اس این دختر!

(توضیحات: مینا در حین راه گفت: خوب حالا چی میشد به این داداش ما جواب مثبت میدادی؟ بچه خوبیه ها! و در جواب شنید که: این خوبه ؟ پر واضحه ، خوبی داره از پاچه تمبانش میریزه {به قول اراکی ها} اون از خاستگاری اومدنش اینم از رفتارش، خدا به مامان بابات صبر بده و ... و.....)

و بعد از کلی حرف ماجرای خرید رو براش گفتم و در کمال ناباوری دیدم کلی خوشال شدو گفت چه خوب چی میخوای بیگیری؟ کی میگیری؟ وقتی گفتم عصر گفت منم بیام؟ و من مات و مبهوت گفتم بیا

الباقی ماجرا که کاملا عادی و معمولی بود و چیز خاصی نداشت جز بیچاره کردن آقای نمیدونم کی بود از بخش فنی همون فروشگاه که از فرط سوالات ما در حین گرفتن backup از ویندوز لپتاپ خجلمان در حال کندن موهایشانکلافه زیر لب به نرم افزار در حال اجرا ناسزا میگفت که چقدر آرام عمل میکند و چرا اونو زودتر از دست من و مینا راحت نمیکنه؟!!

در پایان کار وقتی آقای پدر آمدند و گفتند که چقدر تقدیم کنم،من سریعا گفتم بابا پول رو که بالا دادی، اینم فاکتور، گرفتن backup که جزو خدمات فروشه پول نیمیخواد، آاقی پدر که متوجه منظورما شدند گفتند: بهناز!!!! و رو به اون آقاهه گفتند چقدر شد؟ طرف که اونوسطه نیدونست چی بگه و از طرفی برای خلاصی از دست ما دوتا لحظه شماری میکرد به اجبار گفت چیزی نیمشه و لپتاپ رو گذاشت تو کیفو داد به منو نگاهی شاکی گونه به من انداختو گفت مبارک باشه ،آقای پدر هم کمی اسرار کردندو بعد هم تشکر و خداحافظی و ما به خانه برگشتیم.

این بود ماجرای خرید لپتاپ از ابتدا تا به انتها، البته نمیدونم اون آقاهه چقدر ناسزا حواله خودش یا من کرد اما اگه به من گفته باشه خیلیییییی ....

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهناز | 
بدان جا رسیدیم که چنان بر فرق ذوق مینا کوبیدیم که انغریب صدای گریه اش خانه را پر میکرد....

باقی داستان:

این ندید بدید جان آمدو کیفش رو گذاشت روی تخت با کلی ذوق لپتاپش رو در آورد و نشونم داد که اینه و اونه، منم که از ورودش وضربه سرم کلی شاکی بودم نتونستم طاغت بیارم و با صدایی نچندان آرام و نه بلند گفتم: که اینهمه دادو بیداد واسه نشون دان این بود اون بیچاره هم واسه اینکه کم نیاره گفت: از سیستم لگن تو که بهتره، من که دیگه آتیشم تند شده بود گفتم سیستم من لگنه؟ از کی تاحالا

cpu 8400 core2quad + 4G ram buss 1066 gell +vga 9600 Gddr3 Asus + main rampage asus +...

سیستم لگن میشه و این لپتاپ در پیت تو سیستم خفن؟

اینو گه گفتم نزدیک بود صدای گریه اش فضای اطاق رو پر کنه که من سریعا اقدام کردم ...

بعد از کمی آروم شدنش دستم رو برداشتمو به مجادله پرداختیم، آقای پدر که با صدای دادو بیداد ما بیدار گشته بودن در جلوی اطاقمان ایستاده و بعد از خمیازه کوچوکولوهی گفتن چه خبره دخترا چی شده؟

مینا که آقای پدر رو دید شروع کرد به گلگی کردن از دست من،در همین حین مادر خانومی آمدند و به آقای پدر گفتن خبری نیست دوباره این دوتا افتادن به جون هم ، ولشون کن 2 دقیقه دیگه آشتی میکنن، آقای پدر هم خنده ای فرمودندو گفتند خوب پس مشغول باشید.

مینا که از جیغ ویغ خسته شده بود ساکت نشست رو زمینو به حالت قهر روشو برگردوند، منم یه کوچکولو مکث کردم و یه کم پشیمون شدم ، آخه مینا اینا خودشون سیستوم داشتند ، اما یه 7،8 ماه پیش دزد اومد خونشون و خیلی چیزا رو سرقت کرد حتی به کیس و مانیتور این بیچاره هم رحم نکرد، از یه سیستوم خوف و باحال فقط یه کیبرد و موس به انضمام یه اسپیکر گذاشت که این تفلک مدام اونارو ببینهو غصه بخوره، بابای مینا هم که از اون موقع به بعد همش در حال خرید و جایگزینی tv lcd و باقی چیزها و طلا برای مادر مینا بود و هنوز تا اون روز نوبت به مینا نرسیده بود، واسه همین اون تفلک اونهمه از خرید لپتاپش خوشحال بود.

منم که تا دلتون بخواد دل رحم... سر صحبت رو باز کردم که حالا ببینم او لپتاپو و.... و از مینا هم ناز ، خلاصه مجبور به کشیدن کلی ناز شدیم و بالاخربا هم آشتی شدیم و اندکی منباب امتحان با لپتاپ مینا خانوم ور رفتیم.

آقای پدر که از آرامش حاکم به آشتی ما پی برد سری به اطاق ما زدو گفت حالا دعوا سر این لپتاپ بود؟ مینا هم از فرصت استفاده کردو گفت: آره این بهناز خیلی حسوده چشم نداره لپتاپ منو ببینه، آقا پدر با تعجب گفت بهناز؟ بهناز حسوده؟ و ناقافل کلامی رو بیان فرمودند که بعدا خود اعتراف کردند که کاش نمی گفتند،

آقای پدر گفتند که بهناز از تو بعیده خوب یکی برات میخرم این که دعوا نداره!!!!!!!

جرغه ای بسان رعدو برقی در کله فرصت طلب ما زده شد ، البته اون لحظه برق زد و صدای رعدش بعدا در اومد ، اون روز هر جور که میشد خودمان رو نگه داشتیم و حرفی نزدیم و به هر کلک و حیله ای بود مینا رو دک کردیم، البته به قیمت چند سی دی اسیستنت بسیار عالی که خودمان به تازگی خریداری کرده بودیم اما برای دک کردن مینا چاره ای نداشتیم.

فردای آن روز از خواب که بیدار گشتیم مدام در فکر طرح نشقه ای از برای بیان درخواستی مرتبت با گفته دیروز آقای پدر در باب خرید لپتاپ، تا عصر که آقای پدر از سر کار برگردندو استراحنی کردن فکر ما درگیرات بود اما بی نتیجه ، آخر بدین نتیجه برسیدیم که مستقیم بیان کنیم.

عصر که آقای پدر از چرت ظهر بیدار گشته و بر روی کاناپه نشستند ما سریعا دویدیم و یک عدد لیوان چای لب سوز از برای آقای پدرریخته و با شیرینی که از قبل در بشقاب گذارده بودیم برای آقای پدر آوردیم.

آقای پدر که این صحنه های مهربانی را بیشتر در مواقع خطر (وقتی من درخواستی داشتم) دیده بودند شصتشان خبر دار شد و سریع کنترل تلوزیون رو برداشتندو اونو روشن کردند و رو به ما که در جلوی ایشان تمام قد ایستاده بودیم گفتند که میل ندارند، من هم که معمولا کم نمیارم که، سینی رو گذاشتم بر روی میز و به صورت فوق مهربون در کنار آقای پدر جلوس کردیم به طوری که در موقع احتیاج در موقعیت مناسب از برای حمله بوسکی برای پیشبرد هدف باشیم.

مادر خانومی که کمی اونطرفتر بنشسته بودند با دیدن این صحنه خندیدند و رو به آقای پدر گفتند : راه فرار رو بست، بهتره از همین الان تسلیم بشی، منم فوری رو به مادر خانومی با چشمکی گفتم : وا مامان مگه نمیشه آدم با باباییش کنار هم بیشینن ومهربون باشن؟!!!

مادر خانومی در جواب گفتند که چرا میشه به شرطی که مهربونیت به اندازه باشه و همیشه نه فقط موقع درخواستها، و بعد گفت حالا خانوم مهربون الطافتون به اندازه جیب باباییتون باشه لطفا!

منم با اخمی گفتم: نخیرم من هیشی نمی خوام ، آقای پدر که اخم من رو دید تسلیم شد و لیوان چای رو برداشتو گفت: ای پدر سوخته ، ما که اعلام عقب نشینی میکنیم، اخماتو باز کن و بگو چی میخوای ،من  دخی اخمو نمیخواما حواست باشه!

من هم که از خدا خواسته، سریع با ناز فراوان گفتم : بابایی یادته دیروز چی گفتی؟


ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 1 قبل از ظهر  توسط بهناز | 

خوب حالا اندکی حالمان خوب شده و آمدیم که ماجرای خرید لپ تاپ و اینکه اصلا چرا خریدیم رو ببینیسیم.

                      

چند وقت پیش یکی از دوستان که در خانه سیستوم (systom) نداشتن و هروقت کاری داشتن به جای رفتن به کافی نت به خانه ما هجوم میاوردند، ییهو سر مبارکشان را پایین انداخته و با یک عدد کیف که از قدو قواره خودشان بزرگتر بود، به اندرون خلوتگه ما که تهنا جاییست که ما در آن آرامش کامل داریم که همان اطاق نانازمان میباشد هجوم آورده وما که چشم ها را بسته بودیم و با هدفون خجلمان (khojeleman) که آقای پدر از فروشگاه ترنج به مبلغ گران برایمان خریداری کرده بودند که اندازه آن با اندازه سرمان برابری میکرد به آهنگ های جناب محسن خان نامجو گوش فرا میدادیم را چنان ترساند که چنان بر هوا پریده که کله مان به پنجره که آنرا نیمه باز گذارده بودیم خوردو چنان دردی گرفت که میخواستیم منباب تلافی کله این مینا خانوم شلخته را کنده و از برای کادو برای برادر گرامشان که میخواهیم سر به تنشان نباشد (بچه پرو) بفرستیم،  اما چه کنیم که دل رحمیم و نمیتوانیم خشانت (kheshanat) به کار ببریم.

خلاصه این ندید بدید که یک عدد لپتاپ 15" dell آنهم با کانفیکت مزخرف خریده بود ، در حال ذوق مرگ شدن بود و میخواست که در پیش ما پزی بدهد که دیگه اینجا حس بهنازیم طاقت نیاوردو چنان بر فرق ذوقش کوبیدم که کم مانده بود صدای گریه اش فضای اطاقمان که هیچ فضای خانه را هم پرکند اما از آنجا که پدر جانمان در حال استراحن به سر میبردن سریعا دست بر دهان مینا گذارده و تا میتوانستیم فشردیم که خدای ناکرده آرامش پدر جانمان را بهم نزند، غافل از اینکه با ورود او و لپتاپش به خانمان آرامش روحی وخصوصا مالی آقای پدر به زودی زود چنان بر هم میخورد که نگو و نپرس.

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهناز | 
الان به مدت یک هفته ست که شدید سرما خوردم  شایدم از نوع احمدی نژادی(خوکی) باشه نمیدونم، اما دکتر گفت که نه فقط یه سرما خوردگی شدیده،

هر چی که هست بد حالمو گرفته الانم به زور نشستم پای سیستم

سرم داره گیجی ویجی میره، ایشاله وقتی خوف شدم میامو کامل میبینیسم

فعلا که از دست این شاید آنفلانزای احمدی نژادی(خوکی) جون سالم به در بردم، ولی اگه دیگه نبردم حلالم کنید، خوب دیگه فعلا برم استراحن کنم تا زودتر زودتر خوف بشم(اگه بشم)

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 11 بعد از ظهر  توسط بهناز | 
ثلام.
خیلی وقته که رفاقت ها بو گرفته.
از حمه آدم و آلم بدم میآد.
حمه درعین ادعای رفاغط، نامردن
حمه و حمه.
هطی شما دوست عذیض.
عاره شک نکن. خودط رو میگم.

پی نوشت:
به هیچ کس ربط نداره من تو متن بالا چند تا غلط داشتم.
حتی شما دوست عزیز.

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م | 
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی


من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی


مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون مرا افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر

نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


(هی جوگیر نشوها!، عقشی در کار نیست ،ازاین آهنگ ستار خوشمان آمد گذاشتندی اینجا که بقیه هم بیخونن لذت ببرن)


+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهناز | 
سلام

نیامدم مطلب ببینیسم، اینبار اومدم یه آگهی خرید بذارم

خریدار یک عدد خودرو ناناز (نوع خودرو چندان مهم نیست، فقط سالم و ناناز بودن مهمه) هستیم

در هنگام فروش خواهشا قصد انداختن ماشینتون رو نداشته باشین

نهایت مبلغ قابل پرداخت از برای ماشین ناناز 12000000 تومان(دوازده میلیون) میباشد

رنگش سفید یا مشکی نباشه ترجیحا

بسی بسیار ممنان (پیشاپیش)

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 7 بعد از ظهر  توسط بهناز | 
یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

 دست همه حاضرین بالا رفت!

  سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

  و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

  و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

  این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

  بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

  و باز دست همه بالا رفت!!!

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

  و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

پی نوشت: ختم صلوات برای خوب شدن فاطمه (کلیک کنید)
+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 7 قبل از ظهر  توسط فرهاد.م | 
ساعت 2:12 دقیقه بامداده نمیدونم چرا خوابم نمیبره

بی هدف نشستم پای سیستم، یه آهنگ گذاشتم -زنده یاد بسطامی(خدایش بیامرزد)-

وای چه صدایی....

یه آرامش، رفتم دنبال شعر کاملش، ماله رهیه معیریه. همصدا با ایرج تو دلم خوندم -روحت شاد-


متن کامل(بعضی جاها از شعر رو ایرج نمیخونه)


« غباری در بیابانی »

نه دل مفتون دلبندی

نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی

نه بر لب های من آهی 

نه جان بی نصیبم را ،‌ پیامی از دل‌آرامی

نه شام بی فروغم را  ، نشانی از سحرگاهی 

نیابد محفلم گرمی
نه از شمعی
نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت
نه با مهری ،‌ نه با ماهی

 به دیدار اجل باشد
اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد
اگر خندان شوم گاهی
 

کیم من ؟ آرزو گم کرده یی تنها و سرگردان
نه آرامی
نه امیدی
نه همدردی
نه همراهی

 گهی افتان و خیزان

چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران

گهی خاموش و حیران

چون نگاهی بر نظر گاهی

 رهی تا چند سوزمT در دل شب ها چو کوکب ها ؟

به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی


 رهی معیری مهر ماه  1332
+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 3 قبل از ظهر  توسط بهناز | 
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر شریعتی.

+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ فالم را گرفت
غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 12 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
كسي كه :
”بــيــنــايــي“ را خلق كرده است،
يقيناً بينـــــــــــــــــــــــــــــاست.
پـــــــــــــــــــس او تو را مي بيند.
از او كمك بــــــــــــــــــــــــــخواه.

پیوندهای روزانه
اهدای عضو
کلیپ عشقولانه
Proxy-List #2
Proxy-List #1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
آبان 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
آرشیو موضوعی
اندر باب خرید لپتاپ (بهناز)
پراکنده گویی (بهناز)
من آمدم (بهناز)
شعرهایی که ازشون خوشم آمده (بهناز)
خرید چهار چرخ (بهناز)
نویسندگان
فرهاد.م
بهناز
پیوندها
از اونــــا کــه هــمه دنـبالشــــن
عــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــق
ما به هــسـت آلوده ایـم ای مرد
چـــــــــــــــرت و پــــــــــــــــــرت
هــــــر چی دلم بخواد میگــــــم
بـروبـکـس تـریـکـودیـنــــــــــــــــا
شب شاهراه بهشــــــت است
صــــــــدای پـــای قاصــــــــــدک
فیلتر شکـــــــــــــــــــــــــــــــــن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::