تبليغاتX
هیچستان زندگی من
بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی


من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی


مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون مرا افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر

نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر


سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


(هی جوگیر نشوها!، عقشی در کار نیست ،ازاین آهنگ ستار خوشمان آمد گذاشتندی اینجا که بقیه هم بیخونن لذت ببرن)


+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 0 قبل از ظهر  توسط بهناز | 
سلام

نیامدم مطلب ببینیسم، اینبار اومدم یه آگهی خرید بذارم

خریدار یک عدد خودرو ناناز (نوع خودرو چندان مهم نیست، فقط سالم و ناناز بودن مهمه) هستیم

در هنگام فروش خواهشا قصد انداختن ماشینتون رو نداشته باشین

نهایت مبلغ قابل پرداخت از برای ماشین ناناز 12000000 تومان(دوازده میلیون) میباشد

رنگش سفید یا مشکی نباشه ترجیحا

بسی بسیار ممنان (پیشاپیش)

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 7 بعد از ظهر  توسط بهناز | 
یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

 دست همه حاضرین بالا رفت!

  سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

  و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

  و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

  این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

  بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

  و باز دست همه بالا رفت!!!

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

  و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

پی نوشت: ختم صلوات برای خوب شدن فاطمه (کلیک کنید)
+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 7 قبل از ظهر  توسط فرهاد.م | 
ساعت 2:12 دقیقه بامداده نمیدونم چرا خوابم نمیبره

بی هدف نشستم پای سیستم، یه آهنگ گذاشتم -زنده یاد بسطامی(خدایش بیامرزد)-

وای چه صدایی....

یه آرامش، رفتم دنبال شعر کاملش، ماله رهیه معیریه. همصدا با ایرج تو دلم خوندم -روحت شاد-


متن کامل(بعضی جاها از شعر رو ایرج نمیخونه)


« غباری در بیابانی »

نه دل مفتون دلبندی

نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی

نه بر لب های من آهی 

نه جان بی نصیبم را ،‌ پیامی از دل‌آرامی

نه شام بی فروغم را  ، نشانی از سحرگاهی 

نیابد محفلم گرمی
نه از شمعی
نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت
نه با مهری ،‌ نه با ماهی

 به دیدار اجل باشد
اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد
اگر خندان شوم گاهی
 

کیم من ؟ آرزو گم کرده یی تنها و سرگردان
نه آرامی
نه امیدی
نه همدردی
نه همراهی

 گهی افتان و خیزان

چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران

گهی خاموش و حیران

چون نگاهی بر نظر گاهی

 رهی تا چند سوزمT در دل شب ها چو کوکب ها ؟

به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی


 رهی معیری مهر ماه  1332
+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 3 قبل از ظهر  توسط بهناز | 
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر شریعتی.

+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ فالم را گرفت
غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 12 بعد از ظهر  توسط فرهاد.م | 

پشـــــــــه ای در اســتکان آمد فرود

تا بنــوشــد آنچــه واپـس مانــده بود

کودکی - از شیطنــت - بازی کـنان

بســــــت با دســتـش دهان اســتکان

پشـــــه دیگر طعـمه اش را لب نزد

جـســـت تا از دام کــودک وارهــــد

خشک لب، میگشتو حیران، راه جو

زیرو بالا بســته ، هر ســو ، راه او 

روزنی مــیـجـســــت در دیوار و در

تا به آزادی رســـــــد بار دگــــــــــر

هر چـــه بر جــهـد و تکاپو میفــزود

راه بیـــــرون رفتـــن از چاهش نبود

آنقــــــــــدر کــوبـیـد  بر دیـوار و در

تا فرو افـتاد خونیــن بال و پـــــــــــر

جان گرامی بود و آن نعمــــــــت لذیذ

لـیــــــک " آزادی " گـرامـیـتـر عزیز

فریدون مشیری


پی نبشت : خب هرشی منتظرات شدم که این جناب دوست جون تشریف فرما بشن و از خودشون مطلب ببینیسن، بیفایده بود واسه همین خودمان آمدیم که ببینیسیم

نیدونستم چی ببینیسم اینو نبشتم.


+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 1 قبل از ظهر  توسط بهناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
كسي كه :
”بــيــنــايــي“ را خلق كرده است،
يقيناً بينـــــــــــــــــــــــــــــاست.
پـــــــــــــــــــس او تو را مي بيند.
از او كمك بــــــــــــــــــــــــــخواه.

پیوندهای روزانه
پارازیت
اهدای عضو
کلیپ عشقولانه
Proxy-List #2
Proxy-List #1
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
آبان 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
آرشیو موضوعی
اندر باب خرید لپتاپ (بهناز)
پراکنده گویی (بهناز)
من آمدم (بهناز)
شعرهایی که ازشون خوشم آمده (بهناز)
خرید چهار چرخ (بهناز)
نویسندگان
فرهاد.م
بهناز
پیوندها
از اونــــا کــه هــمه دنـبالشــــن
عــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــق
ما به هــسـت آلوده ایـم ای مرد
چـــــــــــــــرت و پــــــــــــــــــرت
هــــــر چی دلم بخواد میگــــــم
بـروبـکـس تـریـکـودیـنــــــــــــــــا
شب شاهراه بهشــــــت است
صــــــــدای پـــای قاصــــــــــدک
فیلتر شکـــــــــــــــــــــــــــــــــن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::