![]() |
![]() |
|
| بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني |
|
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی مرا دلباخته چون مجنون مرا افسانه میخواهی شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست، سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست، سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست (هی جوگیر نشوها!، عقشی در کار نیست ،ازاین آهنگ ستار خوشمان آمد گذاشتندی اینجا که بقیه هم بیخونن لذت ببرن) |
|
+ نوشته شده در
88/07/27ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
سلام
نیامدم مطلب ببینیسم، اینبار اومدم یه آگهی خرید بذارم خریدار یک عدد خودرو ناناز (نوع خودرو چندان مهم نیست، فقط سالم و ناناز بودن مهمه) هستیم در هنگام فروش خواهشا قصد انداختن ماشینتون رو نداشته باشین نهایت مبلغ قابل پرداخت از برای ماشین ناناز 12000000 تومان(دوازده میلیون) میباشد رنگش سفید یا مشکی نباشه ترجیحا بسی بسیار ممنان (پیشاپیش)
|
|
+ نوشته شده در
88/07/22ساعت 7 بعد از ظهر توسط بهناز |
|
|
یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت! سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاههای متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟! و باز دستهای حاضرین بالا رفت... این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید! بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟! و باز دست همه بالا رفت!!! سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید... و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرفنظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم... پی نوشت: ختم صلوات برای خوب شدن فاطمه (کلیک کنید) |
|
+ نوشته شده در
88/07/17ساعت 7 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
ساعت 2:12 دقیقه بامداده نمیدونم چرا خوابم نمیبره
بی هدف نشستم پای سیستم، یه آهنگ گذاشتم -زنده یاد بسطامی(خدایش بیامرزد)- وای چه صدایی.... یه آرامش، رفتم دنبال شعر کاملش، ماله رهیه معیریه. همصدا با ایرج تو دلم خوندم -روحت شاد- متن کامل(بعضی جاها از شعر رو ایرج نمیخونه) « غباری در بیابانی »نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را ، پیامی از دلآرامی نه شام بی فروغم را ، نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی به دیدار اجل باشد کیم من ؟ آرزو گم کرده یی تنها و سرگردان گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی گهی خاموش و حیران گهی خاموش و حیرانچون نگاهی بر نظر گاهی رهی تا چند سوزمT در دل شب ها چو کوکب ها ؟ به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی |
|
+ نوشته شده در
88/07/14ساعت 3 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… دکتر شریعتی. |
|
+ نوشته شده در
88/07/12ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت |
|
+ نوشته شده در
88/07/08ساعت 12 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
پشـــــــــه ای در اســتکان آمد فرود تا بنــوشــد آنچــه واپـس مانــده بود کودکی - از شیطنــت - بازی کـنان بســــــت با دســتـش دهان اســتکان پشـــــه دیگر طعـمه اش را لب نزد جـســـت تا از دام کــودک وارهــــد خشک لب، میگشتو حیران، راه جو زیرو بالا بســته ، هر ســو ، راه او روزنی مــیـجـســــت در دیوار و در تا به آزادی رســـــــد بار دگــــــــــر هر چـــه بر جــهـد و تکاپو میفــزود راه بیـــــرون رفتـــن از چاهش نبود آنقــــــــــدر کــوبـیـد بر دیـوار و در تا فرو افـتاد خونیــن بال و پـــــــــــر جان گرامی بود و آن نعمــــــــت لذیذ لـیــــــک " آزادی " گـرامـیـتـر عزیز فریدون مشیری پی نبشت : خب هرشی منتظرات شدم که این جناب دوست جون تشریف فرما بشن و از خودشون مطلب ببینیسن، بیفایده بود واسه همین خودمان آمدیم که ببینیسیم نیدونستم چی ببینیسم اینو نبشتم. |
|
+ نوشته شده در
88/07/08ساعت 1 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كسي كه :
”بــيــنــايــي“ را خلق كرده است، يقيناً بينـــــــــــــــــــــــــــــاست. پـــــــــــــــــــس او تو را مي بيند. از او كمك بــــــــــــــــــــــــــخواه. |
| پیوندهای روزانه |
|
پارازیت اهدای عضو کلیپ عشقولانه Proxy-List #2 Proxy-List #1 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اندر باب خرید لپتاپ (بهناز) پراکنده گویی (بهناز) من آمدم (بهناز) شعرهایی که ازشون خوشم آمده (بهناز) خرید چهار چرخ (بهناز) |
| نویسندگان |
|
فرهاد.م بهناز |
|
RSS
|
:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::