![]() |
![]() |
|
| بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني |
|
تقاضای کارکرد های اضافه جهت ماشین اسلامی ساخت اندونزی
بنا به خواست امت مسلمان، این کارکردها هم باید به خودروی اسلامی اضافه بشه: 1- خودرو هنگام حرکت باید صلوات بفرسته 2- سرعت که از 80 بالاتر رفت، آیت الکرسی بخونه 3- وقت رد کردن چراغ قرمز بگه "استغفرالله" 4- وقت رسیدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه بخونه" 5- وقت سوار کردن دوست دختر – دوست پسرها صیغه محرمیت بخونه 6- وقت پیاده شدن بگه "صدقالله علی العظیم..." 7- در ماه مبارک رمضان از صبح تا غروب در باکش رو باز نکنه و نشه بهش بنزین زد. اما از غروب تا صبح هر چی بهش بنزین بزنی باکش پر نشه. 8- وقت اذان، هر جا که بود ترمز کنه و شروع کنه به نماز خوندن. به ویژه در جاهای پر ترافیک که با ماشینهای دیگه، نماز جماعت بخونن. 9- اگر ماشین نامحرم اومد، فرمون خود به خود بگرده و ماشین روش به یه طرف دیگه قرار بگیره. 10- اگر لازم شد برای ماشین نامحرم بوق بزنه، میل لنگش بره توی بوقش که صدای بوقش عوض بشه. 11- اگر ماشین دیگهای خلاف کرد، در راستای امر به معروف و نهی از منکر، خودش رو بکوبه به اون. 12- بوی گلاب بده. 13- رو به قبله پارک کنه. 14- رو به قبله آب روغن پس نده. 15- بعد از گرفتن بنزین، غسل کنه. 16- ضمنا باید جا برای 110 جلد کتاب مجلسی (اسمش چی بود؟) و نهجالبلاغه و تفسیرالمیزان و چیزای دیگه هم داشته باشه. 17- یک صندلی مخصوص برای سوار کردن افراد خاص. 18- یک در مخصوص که اقلیتهای مذهبی فقط از اون حق داشته باشن سوار شن. ضمنا صندلی اونها هم باید از صندلی بقیه جدا باشه 19- ... دیگه باقیش رو خودتون بنویسین! |
|
+ نوشته شده در
88/10/06ساعت 2 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان...
اما : به قدر فهم تو کوچک میشود به قدر نیاز تو فرود میآید، به قدر آرزوی تو گسترده میشود، به قدر ایمان تو کارگشا میشود، به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود، به قدر دل امیدواران گرم میشود... پــدر میشود یتیمان را و مادر. برادر میشود محتاجان برادری را. همسر میشود بی همسر ماندگان را. طفل میشود عقیمان را. امید میشود ناامیدان را. راه میشود گمگشتگان را. نور میشود در تاریکی ماندگان را. خداوند همه چیز میشود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفرهی شما، با کاسه ییخوراک و تکهای نان مینشیند بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد، و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند و "در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند"... مگر از زندگی چه میخواهید ؟ |
|
+ نوشته شده در
88/09/13ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
واژه نفرت انگیز Alliance
خیلی ازش خوشم میومد. فکر میکردم آخر قدرت و یکرنگیه. حتی مرگ و نابودی زیر سایه این کلمه برام خوشایند بود. ولی نشد. با هرکس Allied شدم؛ به هم خورد. انتظار داشتم بقیه هم مثل من باشن. یکرنگ. روراست. ازخودگذشته. نتیجه: خدایا کمکم کن. فقط تو موندی. پینوشت1: ویرایش2: دوستان ببخشین که تو یکروز دوتا پست دادم. اصلا خوب نیستم. بهش نیاز داشتم. پینوشت2: ویرایش3: |
|
+ نوشته شده در
88/09/07ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
بریده ای از داستان شیطان و دوشیزه پریم
سالها پیش زاهدی که بعد ها به ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای این منطقه(ویسکوز) زندگی میکرد.در آن دوره ویسکوز فقط یک قبضه ی مرزی بود. که اهالیش راهزنان گریزان از عدالت , قاچاق چی ها , روسپی ها , ماجراجویانی که در جستجوی همدست به اینجا می آمدند, و قاتلانی بودند که بین دو جنایت , اینجا استراحت میکردند . شریر ترین آنها مرد عربی به نام آحاب بودکه دهکده و حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات های گزافی بر کشاورزانی حمیل میکرد که اصرار داشتند شرافت مندانه زندگی کنند . یک روز ساون قدیس از غارش پایین آمد و به خانه ی آحاب رفت و از او خواست که برای گذراندن شب جایی به او بدهد .آحاب خندید : نمی دانی که من قاتلم ؟ که تا کنون سر آدم های زیادی را در زمین بریده ام؟که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟ ساون پاسخ داد : میدانماما از زندگی در آن غار خسته شده ام .دلم میخواهد دستکم یک شب اینجا بخوابم. آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کمتر ااز خودش نبود, و این آزارش میداد ... چون دوست نداشت ببیند که عظمتش با آدمی اینقدر ضعیف تقسیم میشود. برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان دهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست . کمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت , اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت . جایی برای خواب به ساون نشان داد , و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت . ساون پس از اینکه چند لحظه او را تماشا کرد , چشم هایش را بست و خوابید . آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد . صبح وقتی ساون بیدار شد , او را شک ریزان کنار خود دید . , _" نه از من ترسیدی ونه درباره ام قضاوت کردی . اولین شب بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد , اعتماد کرد که میتوانم انسان خوبی باشم و به نیاذمندان پناه بدهم . تو باور کردی که من میتوانم شرافت مندانه رفتار کنم , پس من هم چنین کردم ." از آن به بعد آحاب از زندگی شریرانه اش دست کشید و به دگرگون کردن این منطقه پرداخت از آن به بعد ,ویسکوز دیگر یک قبضه ی مرزی پر از اختلاف نبود و به یک شهر تجاری مهم میان دو کشورتبدیل شد .) پی نوشت: (KeyWord`s) |
|
+ نوشته شده در
88/09/07ساعت 8 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
امپراطور یونان به کورش کبیر گفت:
ما برای شرفمان می جنگیم ولی شما برای پول. کوروش کبیر پاسخ داد: |
|
+ نوشته شده در
88/09/02ساعت 10 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
امروز ظهر شیطان را دیدم.
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیازیست؟... شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو. پدر شیاطینی... پی نوشت: |
|
+ نوشته شده در
88/08/29ساعت 10 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
ثلام.
خیلی وقته که رفاقت ها بو گرفته. از حمه آدم و آلم بدم میآد. حمه درعین ادعای رفاغط، نامردن حمه و حمه. هطی شما دوست عذیض. عاره شک نکن. خودط رو میگم. پی نوشت: |
|
+ نوشته شده در
88/08/07ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت! سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاههای متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟! و باز دستهای حاضرین بالا رفت... این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید! بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟! و باز دست همه بالا رفت!!! سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید... و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرفنظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم... پی نوشت: ختم صلوات برای خوب شدن فاطمه (کلیک کنید) |
|
+ نوشته شده در
88/07/17ساعت 7 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… دکتر شریعتی. |
|
+ نوشته شده در
88/07/12ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت |
|
+ نوشته شده در
88/07/08ساعت 12 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
این آپ رو دادم تا یکی از دوستام که مارو هم تحویل نمیگیره زیاد، یخورده بخنده و لحظاتی هرچند کم، حال بهتری داشته باشه. امید که اینگونه باشد. منو میگه(بهناز) میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که:آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه شیطان آهی میکشه میگه: نگو که دلم خونه پی نوشت: اون دوستم دیگه نیست. شایدم invisible هست |
|
+ نوشته شده در
87/08/18ساعت 4 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
درون کوچه قلبم چه غمگینانه میپیچد صدای تو که میگفتی بجز تو دل نمیبندم فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون به یاد وعده های تو میان گریه میخندم برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ؛ خداحافظ که دیگر بر نمیگردم تو بودی آسمان من؛ غمت همسایه قلبم ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد قسم به سوز پنهانم تو را دیگر نمیخواهم که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی نگاهم در افق ها مرد و من افسوس میخوردم شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ولی ای کاش میمردم |
|
+ نوشته شده در
87/03/03ساعت 0 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنشون رو آرزو میکردیم. |
|
+ نوشته شده در
86/12/10ساعت 3 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
عشق، مثل گنجشک میمونه. اگه شل بگیریش میپره. اگه محکم بگیریش میمیره. اگه آروم و نرم بگیریش؛ آروم میرینه کف دستت.
|
|
+ نوشته شده در
86/12/03ساعت 9 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
چه راهِ دور! چه راهِ دور بی پایان! چه پای لنگ! نفس با خستگی در جنگ من با خویش پا با سنگ! چه راهِ دور چه پای لنگ! احمد شاملو ققنوس در باران
|
|
+ نوشته شده در
86/11/10ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
امروز کسی محرم اسرار کسی نـیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نـیست آن عاشق خسته که دلــخسته ترین بود امروز به ما گفت که گرفتار کسی نیست |
|
+ نوشته شده در
86/08/23ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورا مزدا. خدایا! اکنون که آینده بزرگ و سرنوشت جاوید من به یک بار زندگیم در دنیا گره خورده است.بار دیگر با تو پیمان میبندم آنچه را لازمه آن سرنوشت جاوید است؛ آماده سازم و خود را مهیای حضور در سرای دیگر کنم. پروردگارا! مرا در این راه یاری فرما. |
|
+ نوشته شده در
86/08/09ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
از بــــــــــزرگ بـــــــودن نترسید. بعضی ها بــــزرگ به دنیا مـــیــــان. و بعضی ها به بــــــزرگی مـــــــیرسن. بعضی ها هم بزرگی از وجودشون میباره. |
|
+ نوشته شده در
86/05/31ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
من اینجا بس دلم تــــــــــــــــــــــنگ است و هر سازی که می بینم بـــــد اهنگ است بیا ره تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوشه برداریم قدم در راه بـــــــــــــــــــی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ گزیده ای از اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
86/05/26ساعت 7 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورامزدا رفع ایراد قسمت کامنت ها در پرشین بلاگ؛ بعد از تغییر دومین از .COM به IR برای این کار ابتدا به قسمت ویرایش قالب رفته؛ سپس عبارت زیر را پیدا کنید: http://commenting.persianblog.com/ucomments.asp و به عبارت زیر تغییر بدهید: http://commenting.persianblog.ir/ucomments.asp به قسمت های رنگی دقت کنید. و در نهایت میتونین دو آدرس زیر را در قالب وبلاگ خود پیدا کرده؛ و از Com به IR تغییر دهید.
در صورت جواب گرفتن از این متن؛ وبلاگ را به دیگر دوستان پرشین بلاگی خود نیز معرفی کنید. |
|
+ نوشته شده در
86/05/05ساعت 7 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورامزدا. همیشه برام یه رویا بوده که چیزی داشته باشم که برام مهم باشه. خیلی مهم. اینقدر مهم که بتونم براش بمیرم. از خود گذشتگی کنم. اما هیچ وقت نداشتم. نمیدونم. شایدم نمیخوام که بدونم. اما میدونم که هستند چیزهایی که بتونی براشون بجنگی. حتی اگه مجبور باشی تنها بایستی و تنها شکست بخوری؛ حتی وقتی که اطمینان داری به جز شکست چیزی انتظارت رو نمیکشه. اما بازم می ایستی... |
|
+ نوشته شده در
86/05/02ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورامزدا. بدان که تو از دید خداوند پنهان نیستی؛ پس بنگر که چگونه هستی. |
|
+ نوشته شده در
86/04/12ساعت 6 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
I Love Walking In The Rain برای ترجمه؛ موس را روی متن نگاه دارید |
|
+ نوشته شده در
86/02/18ساعت 4 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورامزدا. همیشه از ریاضی بدم میومد. ازش فرار میکردم. اما اینبار یه مسئله فکرم رو به خودش مشغول کرده. یه نا معادله. از ذهنم بیرون نمیره. نمیخوام حلش کنم. چون حل شدنی نیست. بازی کردنیه. باید تن بدی بهش تا بفهمی چیه! دوست دارم بدونم کدوم طرف قضیه سنگین تره؟ اگه آدم کدوم طرف نا معادله قرار بگیره؛ برنده شده؟ در یک طرف؛ انسان هست. زندگیش؛ تمام چیزهایی که براش تلاش کرده و بهشون عشق میورزه. تمام آرزوهاش. و در طرف دیگه؛ مرگ؛ نابودی؛ درد؛ و خیلی چیزهای دیگه. این نا معادله نام های زیادی داره. رشادت؛ از خود گذشتگی؛ ایثار؛ شهادت؛ حماقت؛ دیوانگی و … وقتی فکرشو میکنم که میتونم با قربانی کردن جان بی ارزش خودم. با ارزش ترین کارها رو انجام بدم. کاری که هر کسی نمیتونه انجامش بده. غرور سر تا پام رو میگیره. اما از طرف دیگه. آیا ارزشش رو داره؟ آیا کسی ارزش کار منو میدونه؟ کسی منو به یاد میاره؟ نمیدونم. چند وقتیه که جواب رو پیدا کردم: اگه بتونم این نا معادله رو بازی میکنم. چون یاد گرفتم که بازی کنم و نبازم. من بازی میکنم برای حس خوبی که بهم دست میده. حس خوشایند مفید بودن. و خودم و به کسی میسپرم که فدای جانم برایش کمتریم کاریست که میتوانم انجام بدهم. کسی که بیش از ارزش حقیقی کار من؛ به من مزد میده. و کسی که هرگز مرا از یاد نمیبره. جانم فدای یزدان پاک. |
|
+ نوشته شده در
86/01/01ساعت 3 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورامزدا. سال نو را با نام یزدان پاک شروع میکنم. باشد که به قدرت ایزد منان؛ سال خوبی داشته باشم. و بهترین آرزوها را برای ایرانیان دارم. خداوند این کشور را از شر دشمن؛ خشکسالی؛ از دروغ محفوظ دارد. دعای داریوش کبیر در تخت جمشید |
|
+ نوشته شده در
86/01/01ساعت 3 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورامزدا. دختر نمیدانست کدام راه را انتخاب کند پدرش اخرین حرفش را زده بود باید بین ثروت پدر و عاشق بی پول و فقیرش یکی را انتخاب میکرد. او پسر را انتخاب کرد... اما حالا در مانده و خجالت زده راه خانه پدر را در پیش گرفته بود. پسر او را بدون ثروت پدرش نمیخواست. |
|
+ نوشته شده در
85/12/19ساعت 3 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورامزدا. قشنگترين و قابل قبول ترين متني كه تا اين لحظه خوندم. در باره عشق. به درستي كه نويسنده عاشق واقعي است. به دور از ... براي خوندن مطلب روي لينك زير كليك كنيد. |
|
+ نوشته شده در
85/12/04ساعت 1 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورا مزدا. زندگی مثل بازی شطرنج هست. اگه بازی نکنی؛ میگن بلد نیستی. اگه بد بازی کنی؛ میبازی. اگه خوب بازی کنی؛ همه میخوان شکستت بدن. برای یک آشنا؛ |
|
+ نوشته شده در
85/11/16ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
به نام اهورا مزدا. شکر. نمیدونم. میخواستم بنویسم؛ اما به سبک قدیم وبلاگ. کوتاه و بامعنی البته ((نقل قول)). به خیلی ها رو زدم. از خیلی ها کمک گرفتم. دنبال یه متن باحال بودم برا محرم. ولی چیزی گیرم نیومد. نمیدونم. دوست داشتم خودم بنویسم. برا اونی که دوسش دارم. کسی که خیلی ها دوسش دارن. کسی که خیلی ها رو دوست داره. اما… نمیدونم. شکر. |
|
+ نوشته شده در
85/10/29ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
Seven Deadly Sins, Caption عنوان هفت گناه مرگبار شکم پرستی - آز و حرص – تنبلی – خشم – غرور- شهوت- حسادت جرأت داشته باش. کامنت بذار و بگو کدومش توی وجودت راه داره؟ از کدومش خوشت میاد؟ کدومش برات لذت بیشتری داره؟ من؟ خودم؟ متاسفم برای خودم. همشون در من تکرار میشن. |
|
+ نوشته شده در
85/10/14ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
It is better to have loved and lost than never to have loved آدم عاشق بشه و ناکام بميره بهتر از اينه که اصلا عاشق نشه! من كه قبول ندارم. |
|
+ نوشته شده در
85/09/02ساعت 5 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
لوح خشايارشا در قسمت شمالي پلكان كاخ آپاداناي داريوش بزرگ خداي بزرگ است اهورامزدا كه اين زمين را آفريد، كه اين آسمان را آفريد، كه مردم را آفريد، كه براي مردم شادي را آفريد. كه خشايارشا را پادشاه كرد. يك شاه از ميان بسياري. تنها اشراف زاده از ميان بسياري. من خشايارشا پادشاه بزرگ هستم. پادشاه پادشاهان. پادشاه ممالك بسيار با مردمان بسيار. پادشاه اين دنياي بزرگ و عريض، پسر پادشاه داريوش، هخامنشي. پادشاه خشايارشا مي گويد: هر آنچه كه من انجام دادم و يا در دوردستها انجام داده ام تنها به لطف و كمك اهورامزدا بوده است. باشد كه اهورامزدا، مرا و پادشاهي مرا و هر آنچه را كه من انجام داده ام حفظ كند. |
|
+ نوشته شده در
85/08/21ساعت 12 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند و انكه ايـن كار ندانسـت در انكار بماند |
|
+ نوشته شده در
85/06/25ساعت 0 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
Patris Daily Link لینک ها هر روز آپدیت میشوند.
|
|
+ نوشته شده در
85/06/02ساعت 12 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
دو تراژدي غمناك در دنيا وجود دارد يكي ناكامي در عشق و يكي وصال عشق برنارد شاو |
|
+ نوشته شده در
85/05/04ساعت 10 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
ضرورت ندارد هميشه برنده باشيم. افرادي که هميشه نياز به برنده شدن را در خود احساس مي کنند؛ و اغراق آميز تمايل به مسابقه و رقابت دارند در نهايت به جايي مي رسند که از زندگي خود لذت نمي برند. اگر بازنده باشند بييش از حد سر خورده مي شوند ؛ و اگر برنده شوند از نظر آنها چيزي را که انتظارش را داشته اند به حقيقت پيوسته است. ديويد نيون |
|
+ نوشته شده در
85/04/25ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
پدرم مي گفت عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شب حالا هـــــــــزار شب پشيمانم ;كه چرا يك شب عاشق نبودم |
|
+ نوشته شده در
85/04/17ساعت 10 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
مرگ جسم؛ پایان روح نیست. دوست داری وقتی مردی؛ کجا خاکت کنن؟ دوست داری کیا بیان سر خاکت؟ دوست نداری بدنت تیکه تیکه بشه. و هر تیکه اون به یک نفر زندگی ببخشه؟
وقتی مردی حداقل میدونی بعد از مرگت یه کار خوب کرده و به یکی دیگه زندگی دادی
من از مرگ می ترسم با وجود اینکه میدونم حقه.
حقیقت تسلیم و احدیت زندگیست انچه میبخشد سرشار است از وجودی که بینهایت را صاحب...
این راه ، راهی است که ثوابش تضمین شدست. وگر نه خاک نیازی به ما نداره. |
|
+ نوشته شده در
85/03/15ساعت 1 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
هر وقت دل کسی رو شکستی یه میخ به دیوار فرو کن. هر وقت از دلش در اوردی اون میخ رو از دیوار بیرون بکش. میخ از جا در میاد ولی جای اون تا ابد باقی ماندنیست. از عزیزی شنیدم : دل شکستن هنر نمی باشد تا میتوانی دلی به دست اور.
|
|
+ نوشته شده در
85/02/26ساعت 3 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تا کس نداند درد من خنده بر لب مي زنم تا کـس نداند راز من ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت |
|
+ نوشته شده در
85/02/10ساعت 7 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
درد ما را نیست درمـــان الغیـاث ۞۞۞ هجر ما را نیست پـایـان الغیاث دین و دل بردند و قصد جان کنند ۞۞۞ الغیاث از جــور خــــوبان الغیاث در بهای بوســــــــه جانی طلب ۞۞۞ میکنند ایـــــن دلستانان الغیاث خون ما خــــوردند این کافر دلان ۞۞۞ ای مسلمانان چه درمان الغیاث همچو حافظ روز و شب بی خویشتن گشته ام سوزان و گریــــــــان الغیاث |
|
+ نوشته شده در
85/01/30ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
آن کیست کز روی کــــرم با ما وفاداری کند بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند |
|
+ نوشته شده در
85/01/17ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
بدترین معلم دنیاست. |
|
+ نوشته شده در
84/12/27ساعت 3 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
گناه هر کس؛ بیش از آن که به نفس و طینت او برگردد؛ زاییده شرایط است. پس بیایید بجای ملامت دیگران؛ خود را در شرایط او قرار دهیم. شاید که ما گناهکارتر باشیم.!!! فرهاد.م ۞ 17 اسفند 1384 |
|
+ نوشته شده در
84/12/19ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
انسان خوشبخت نيست؛ چون نميدونه كه خوشبخته (ژان ژاك روسو) (شایدم نمیخواد که بدونه که خوشبخته) |
|
+ نوشته شده در
84/12/12ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری؛ شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات؛ پس همیشه سعی کن قدر چیزی که امروز داریو خوب بدونی. |
|
+ نوشته شده در
84/12/06ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
شمع محفل شاهان شدن ذوقي ندارد |
|
+ نوشته شده در
84/11/29ساعت 0 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
مرگ آن است که زنده باشید؛ اما مقهور و مغرور زندگی آن است که بمیرید؛ اما غالب و پیروز |
|
+ نوشته شده در
84/11/23ساعت 3 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
تسلیت(بر حسین و حسینیان)
چرا نشد برا اونی که دوسش دارم عزاداری کنم؟ نمیدونم، شاید لیاقت ندارم. -------------- عزاداری برا ابولفضل به خدا لیاقت میخواد |
|
+ نوشته شده در
84/11/17ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
كسي كه ”بينايي“ را خلق كرده است، يقيناً بيناست. پــــــــــــس او تو را مي بيند. از او كمك بــــــــــــخواه. |
|
+ نوشته شده در
84/11/12ساعت 1 قبل از ظهر توسط فرهاد.م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كسي كه :
”بــيــنــايــي“ را خلق كرده است، يقيناً بينـــــــــــــــــــــــــــــاست. پـــــــــــــــــــس او تو را مي بيند. از او كمك بــــــــــــــــــــــــــخواه. |
| پیوندهای روزانه |
|
پارازیت اهدای عضو کلیپ عشقولانه Proxy-List #2 Proxy-List #1 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اندر باب خرید لپتاپ (بهناز) پراکنده گویی (بهناز) من آمدم (بهناز) شعرهایی که ازشون خوشم آمده (بهناز) خرید چهار چرخ (بهناز) |
| نویسندگان |
|
فرهاد.م بهناز |
|
RSS
|
:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::