![]() |
![]() |
|
| بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني |
بدان جا رسیدیم که آقای پدر اعلام تسلیم فرمودندو ما هم سریعا با ناز فراوان گفتم: بابایی یادته دیروز چی گفتی؟ و ادامه ماجرا آقای پدر اندکی تفکر کردندو گفتن دیروز خیلی چیزا گفتم ، چیو میگی؟ من هم شروع کردم به نشونی دادن که مینا هم بود، جلوی در اطاق،بعد دعوا.... آقای پدر که هنوز به یاد نیاوردیده بودند گفتند: درست بگو ببینم چی میگی دخی، اینهمه صغرا، کبری چیدن نداره ما هم اندک مقداری منومن کردیمو با مثلا خجولی(khajoli) کشیدن بسیار گفتیم آقای پدر آهی جانانه از ته دل کشیدندو گفتند مادر خانومی که با شینیدن مکالمات من و آقای پدر در حال خنده ملایم و آرومی بودن گفتن آقای پدر اندکی سکوت اختیار فرودندیو گفتندی که اشتباه کردم مادر خانومی خندیدو گفت آقای پدر رو به من کردو بهم نیگاه کرد با نیگاهش در خواست کرد آقای پدی آهی دوباره کشیدندو گفتند: سر سبزو همین زبون سرخ به باد میده دیگه!! و بعد گفت حکمت رو صادر کن ببینم حقوق چند ماهو باید به شما اختصاص بدم؟ منم گفتم: قیمتارو نیدونم اما به گمونم یه 1تومنی میشه !!! آقای پدر با لحنی گفت هزار دیگه آقای پدر اندک مقداری شاکی شدندو گفتن آخه دخمل تو که تازه سیستم و ارتقا دادی لپتاپ میخوای چیکار؟ حالا تازه اگه هم میخوای یه سبکش رو بگیر نه 1میلیونی رو بعد هم با کمی ادامه نصیحتها و توضیحات گفتند من که اصلا امید به رضایت نداشتم چه برسه به قبول آن،آنهم بدین سرعت سریعا قبول کردم مادر خانومی که اندکی بهتر از آقای پدر من رو میشناخت سریعا تبصره ای ایراد فرمودند بدین مضمون که آنهم به منظور کادوی تولدت و اینکه قول بدی بعدا نزنی زیرش که اگه میخواد اینطور باشه یا قیدش رو بزن یا صبر کن تا .. آذر روز تولدت من که نیدونستم که باید از پیروزی خوشال باشم یا از شرط مادر خانومی ناراحن؟!! اندکی تفکرات به عمل آوردم و دیدم که به هر صورت بهتر از هیچ میباشد، پس با اندکی اخم قبول کردم از فردای اون روز کارم شد سرچ زدن تو اینترنت از ابتدا به دنبال سونی وایوهای ناناز و خجل ،خصوصا رنگای صولتی رفتم، اما همه به قیمت خون سازنده محترمشان بود، من که دلم از برای جیب پدر جان یه خورده ای میسوخت بالاجبار به سراغ لپتاب های dell, asus, acear رفتم که بعضی دوستان در نت کمک کردندو مدل پیشنهاد دادند، که با وجود علاقه بسیار به سونی مجبور به انتخاب مدلی از مدل های ایسر گشتیم، مبلغش هم مناسب و متناسب با کانفیکتش بود ، با 2.16 سیپیو و 2گیگ رم و 320 هارد و یک گراف 4500 اینتل به مبلغ 650 تومان به سایز 14" بعد از چند روز تحقیق مدل مورد نظر را از برای خرید به آقای پدر اعلام کردیم و قرار بر این شد تا فردا روز به فروشگاهی (که میدونستم 100% همان ترنج میاشد) برویم و در صورت موجود بودن خریداری کرده و در غیر این صورت سفارش بدهیم فردا که شد و آقای پدر از سر کار برگشتند بعد از یاد آوری قرار به خانه مینا رفتم تا حالی ازش بپرسم چرا که چند روزی در بیخبری ازش به سر میبردم و شاید هم خبر خرید را به او هم بدهم. در بدو وردو به خانه مینا این بچه پرو ( برادر مینا) رو دیدم که با (به قول اراکیها و بعضی جاهای دیگه) نیچشان تا بنا گوش باز بوده و در حال دید زدن سر تا پای ما بودند اونم که بچه پرو ، برگشت گفت نه میخوام یاد آور شم سلام رو باید کوچیکتر بده (توضیحات: مینا در حین راه گفت: خوب حالا چی میشد به این داداش ما جواب مثبت میدادی؟ بچه خوبیه ها! و در جواب شنید که: این خوبه ؟ پر واضحه ، خوبی داره از پاچه تمبانش میریزه {به قول اراکی ها} اون از خاستگاری اومدنش اینم از رفتارش، خدا به مامان بابات صبر بده و ... و.....) و بعد از کلی حرف ماجرای خرید رو براش گفتم و در کمال ناباوری دیدم کلی خوشال شدو گفت چه خوب چی میخوای بیگیری؟ کی میگیری؟ وقتی گفتم عصر گفت منم بیام؟ و من مات و مبهوت گفتم بیا الباقی ماجرا که کاملا عادی و معمولی بود و چیز خاصی نداشت جز بیچاره کردن آقای نمیدونم کی بود از بخش فنی همون فروشگاه که از فرط سوالات ما در حین گرفتن backup از ویندوز لپتاپ خجلمان در حال کندن موهایشان در پایان کار وقتی آقای پدر آمدند و گفتند که چقدر تقدیم کنم،من سریعا گفتم بابا پول رو که بالا دادی، اینم فاکتور، گرفتن backup که جزو خدمات فروشه پول نیمیخواد، آاقی پدر که متوجه منظورما شدند گفتند: بهناز!!!! و رو به اون آقاهه گفتند چقدر شد؟ طرف که اونوسطه نیدونست چی بگه و از طرفی برای خلاصی از دست ما دوتا لحظه شماری میکرد به اجبار گفت چیزی نیمشه و لپتاپ رو گذاشت تو کیفو داد به منو نگاهی شاکی گونه به من انداختو گفت مبارک باشه ،آقای پدر هم کمی اسرار کردندو بعد هم تشکر و خداحافظی و ما به خانه برگشتیم. این بود ماجرای خرید لپتاپ از ابتدا تا به انتها، البته نمیدونم اون آقاهه چقدر ناسزا حواله خودش یا من کرد اما اگه به من گفته باشه خیلیییییی .... |
|
+ نوشته شده در
88/08/17ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
بدان جا رسیدیم که چنان بر فرق ذوق مینا کوبیدیم که انغریب صدای گریه اش خانه را پر میکرد....
باقی داستان: این ندید بدید جان آمدو کیفش رو گذاشت روی تخت با کلی ذوق لپتاپش رو در آورد و نشونم داد که اینه و اونه، منم که از ورودش وضربه سرم کلی شاکی بودم نتونستم طاغت بیارم و با صدایی نچندان آرام و نه بلند گفتم: cpu 8400 core2quad + 4G ram buss 1066 gell +vga 9600 Gddr3 Asus + main rampage asus +... سیستم لگن میشه و این لپتاپ در پیت تو سیستم خفن؟ اینو گه گفتم نزدیک بود صدای گریه اش فضای اطاق رو پر کنه بعد از کمی آروم شدنش دستم رو برداشتمو به مجادله پرداختیم، آقای پدر که با صدای دادو بیداد ما بیدار گشته بودن در جلوی اطاقمان ایستاده و بعد از خمیازه کوچوکولوهی گفتن چه خبره دخترا چی شده؟ مینا که آقای پدر رو دید شروع کرد به گلگی کردن مینا که از جیغ ویغ خسته شده بود ساکت نشست منم که تا دلتون بخواد دل رحم... آقای پدر که از آرامش حاکم به آشتی ما پی برد سری به اطاق ما زدو گفت حالا دعوا سر این لپتاپ بود آقای پدر گفتند که بهناز از تو بعیده خوب یکی برات میخرم این که دعوا نداره!!!!!!! جرغه ای بسان رعدو برقی در کله فرصت طلب ما زده شد فردای آن روز از خواب که بیدار گشتیم مدام در فکر طرح نشقه ای از برای بیان درخواستی مرتبت با گفته دیروز آقای پدر در باب خرید لپتاپ عصر که آقای پدر از چرت ظهر بیدار گشته و بر روی کاناپه نشستند ما سریعا دویدیم و یک عدد لیوان چای لب سوز از برای آقای پدرریخته و با شیرینی که از قبل در بشقاب گذارده بودیم برای آقای پدر آوردیم آقای پدر که این صحنه های مهربانی را بیشتر در مواقع خطر (وقتی من درخواستی داشتم) دیده بودند شصتشان خبر دار شد و سریع کنترل تلوزیون رو برداشتندو اونو روشن کردند مادر خانومی که کمی اونطرفتر بنشسته بودند با دیدن این صحنه خندیدند و رو به آقای پدر گفتند : راه فرار رو بست، بهتره از همین الان تسلیم بشی، منم فوری رو به مادر خانومی با چشمکی گفتم مادر خانومی در جواب گفتند که چرا میشه به شرطی که مهربونیت به اندازه باشه و همیشه نه فقط موقع درخواستها، و بعد گفت حالا خانوم مهربون الطافتون به اندازه جیب باباییتون باشه لطفا! منم با اخمی گفتم من هم که از خدا خواسته، سریع با ناز فراوان گفتم ادامه دارد....... |
|
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت 1 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
خوب حالا اندکی حالمان خوب شده و آمدیم که ماجرای خرید لپ تاپ و اینکه اصلا چرا خریدیم رو ببینیسیم. چند وقت پیش یکی از دوستان که در خانه سیستوم (systom) نداشتن و هروقت کاری داشتن به جای رفتن به کافی نت به خانه ما هجوم میاوردند، ییهو سر مبارکشان را پایین انداخته و با یک عدد کیف که از قدو قواره خودشان بزرگتر بود، به اندرون خلوتگه ما که تهنا جاییست که ما در آن آرامش کامل داریم که همان اطاق نانازمان میباشد هجوم آورده وما که چشم ها را بسته بودیم و با هدفون خجلمان (khojeleman) که آقای پدر از فروشگاه ترنج به مبلغ گران برایمان خریداری کرده بودند که اندازه آن با اندازه سرمان برابری میکرد به آهنگ های جناب محسن خان نامجو گوش فرا میدادیم را چنان ترساند که چنان بر هوا پریده که کله مان به پنجره که آنرا نیمه باز گذارده بودیم خوردو چنان دردی گرفت که میخواستیم منباب تلافی کله این مینا خانوم شلخته را کنده و از برای کادو برای برادر گرامشان که میخواهیم سر به تنشان نباشد (بچه پرو) بفرستیم، اما چه کنیم که دل رحمیم و نمیتوانیم خشانت (kheshanat) به کار ببریم. خلاصه این ندید بدید که یک عدد لپتاپ 15" dell آنهم با کانفیکت مزخرف خریده بود ، در حال ذوق مرگ شدن بود و میخواست که در پیش ما پزی بدهد که دیگه اینجا حس بهنازیم طاقت نیاوردو چنان بر فرق ذوقش کوبیدم که کم مانده بود صدای گریه اش فضای اطاقمان که هیچ فضای خانه را هم پرکند اما از آنجا که پدر جانمان در حال استراحن به سر میبردن سریعا دست بر دهان مینا گذارده و تا میتوانستیم فشردیم که خدای ناکرده آرامش پدر جانمان را بهم نزند، غافل از اینکه با ورود او و لپتاپش به خانمان آرامش روحی وخصوصا مالی آقای پدر به زودی زود چنان بر هم میخورد که نگو و نپرس. ادامه دارد .... |
|
+ نوشته شده در
88/08/14ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كسي كه :
”بــيــنــايــي“ را خلق كرده است، يقيناً بينـــــــــــــــــــــــــــــاست. پـــــــــــــــــــس او تو را مي بيند. از او كمك بــــــــــــــــــــــــــخواه. |
| پیوندهای روزانه |
|
اهدای عضو کلیپ عشقولانه Proxy-List #2 Proxy-List #1 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اندر باب خرید لپتاپ (بهناز) پراکنده گویی (بهناز) من آمدم (بهناز) شعرهایی که ازشون خوشم آمده (بهناز) خرید چهار چرخ (بهناز) |
| نویسندگان |
|
فرهاد.م بهناز |
|
RSS
|
:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::