![]() |
![]() |
|
| بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني |
|
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست،
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی شدم خواب عشقت چون، مرا اینگونه میخواهی من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی مرا دلباخته چون مجنون مرا افسانه میخواهی شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست، سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست، سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست (هی جوگیر نشوها!، عقشی در کار نیست ،ازاین آهنگ ستار خوشمان آمد گذاشتندی اینجا که بقیه هم بیخونن لذت ببرن) |
|
+ نوشته شده در
88/07/27ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
ساعت 2:12 دقیقه بامداده نمیدونم چرا خوابم نمیبره
بی هدف نشستم پای سیستم، یه آهنگ گذاشتم -زنده یاد بسطامی(خدایش بیامرزد)- وای چه صدایی.... یه آرامش، رفتم دنبال شعر کاملش، ماله رهیه معیریه. همصدا با ایرج تو دلم خوندم -روحت شاد- متن کامل(بعضی جاها از شعر رو ایرج نمیخونه) « غباری در بیابانی »نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را ، پیامی از دلآرامی نه شام بی فروغم را ، نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی به دیدار اجل باشد کیم من ؟ آرزو گم کرده یی تنها و سرگردان گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی گهی خاموش و حیران گهی خاموش و حیرانچون نگاهی بر نظر گاهی رهی تا چند سوزمT در دل شب ها چو کوکب ها ؟ به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی |
|
+ نوشته شده در
88/07/14ساعت 3 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
پشـــــــــه ای در اســتکان آمد فرود تا بنــوشــد آنچــه واپـس مانــده بود کودکی - از شیطنــت - بازی کـنان بســــــت با دســتـش دهان اســتکان پشـــــه دیگر طعـمه اش را لب نزد جـســـت تا از دام کــودک وارهــــد خشک لب، میگشتو حیران، راه جو زیرو بالا بســته ، هر ســو ، راه او روزنی مــیـجـســــت در دیوار و در تا به آزادی رســـــــد بار دگــــــــــر هر چـــه بر جــهـد و تکاپو میفــزود راه بیـــــرون رفتـــن از چاهش نبود آنقــــــــــدر کــوبـیـد بر دیـوار و در تا فرو افـتاد خونیــن بال و پـــــــــــر جان گرامی بود و آن نعمــــــــت لذیذ لـیــــــک " آزادی " گـرامـیـتـر عزیز فریدون مشیری پی نبشت : خب هرشی منتظرات شدم که این جناب دوست جون تشریف فرما بشن و از خودشون مطلب ببینیسن، بیفایده بود واسه همین خودمان آمدیم که ببینیسیم نیدونستم چی ببینیسم اینو نبشتم. |
|
+ نوشته شده در
88/07/08ساعت 1 قبل از ظهر توسط بهناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كسي كه :
”بــيــنــايــي“ را خلق كرده است، يقيناً بينـــــــــــــــــــــــــــــاست. پـــــــــــــــــــس او تو را مي بيند. از او كمك بــــــــــــــــــــــــــخواه. |
| پیوندهای روزانه |
|
اهدای عضو کلیپ عشقولانه Proxy-List #2 Proxy-List #1 آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اندر باب خرید لپتاپ (بهناز) پراکنده گویی (بهناز) من آمدم (بهناز) شعرهایی که ازشون خوشم آمده (بهناز) خرید چهار چرخ (بهناز) |
| نویسندگان |
|
فرهاد.م بهناز |
|
RSS
|
:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::