<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هیچستان زندگی من</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/</link>
<description>بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Dec 2009 10:56:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خودروی اسلامی!!!!</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;تقاضای کارکرد های اضافه جهت ماشین اسلامی ساخت اندونزی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بنا به خواست امت مسلمان، این کارکردها هم باید به خودروی اسلامی اضافه بشه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- خودرو هنگام حرکت باید صلوات بفرسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- سرعت که از 80 بالاتر رفت، آیت الکرسی بخونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- وقت رد کردن چراغ قرمز بگه &quot;استغفرالله&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- وقت رسیدن به جاده چالوس و موارد مشابه &quot;فاتحه بخونه&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- وقت سوار کردن دوست دختر – دوست پسرها صیغه محرمیت بخونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- وقت پیاده شدن بگه &quot;صدق‌الله علی العظیم...&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- در ماه مبارک رمضان از صبح تا غروب در باکش رو باز نکنه و نشه بهش بنزین زد. اما از غروب تا صبح هر چی بهش بنزین بزنی باکش پر نشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8- وقت اذان، هر جا که بود ترمز کنه و شروع کنه به نماز خوندن. به ویژه در جاهای پر ترافیک که با ماشین‌های دیگه، نماز جماعت بخونن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9- اگر ماشین نامحرم اومد، فرمون خود به خود بگرده و ماشین روش به یه طرف دیگه قرار بگیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10- اگر لازم شد برای ماشین نامحرم بوق بزنه، میل لنگش بره توی بوقش که صدای بوقش عوض بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11- اگر ماشین دیگه‌ای خلاف کرد، در راستای امر به معروف و نهی از منکر، خودش رو بکوبه به اون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12- بوی گلاب بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;13- رو به قبله پارک کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;14- رو به قبله آب روغن پس نده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;15- بعد از گرفتن بنزین، غسل کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;16- ضمنا باید جا برای 110 جلد کتاب مجلسی (اسمش چی بود؟) و نهج‌البلاغه و تفسیرالمیزان و چیزای دیگه هم داشته باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;17- یک صندلی مخصوص برای سوار کردن افراد خاص.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;18- یک در مخصوص که اقلیت‌های مذهبی فقط از اون حق داشته باشن سوار شن. ضمنا صندلی اون‌ها هم باید از صندلی بقیه جدا باشه&lt;br /&gt;19- ... دیگه باقی‌ش رو خودتون بنویسین!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>sinner</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باب خرابکاری پیشین</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>
&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;سلام ملیکوم دوست جونیا! خوفید؟ کلی بیبخشید که یه چند روزی نبودم، خوب کار فراوان بودو مجال نیدونم چی ، حافظا ...&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;اما حالا اومدم که ببینیسم که چه شد و ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;بهله، جونم براتون بگه که شنبه آقای پدر از ماموریتشون برگشتن. بنده که به خونه مینا رفتیده بودم و از آمدن آقای پدر بی اطلاع بودم، ناهار رو اونجا موندمو کلی با مینا خوش گذروندم، عصر فارغ از غم ماشینو بیخبر از ورود آقای پدر دغولالباب کردیم و با چشمهایی حیران کفشهای آقای پدر را دیدیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;چنان برقی از کله مان پریدن نمود که مجال نیافتیم مقدار فازش را بسنجیم، لیک گمان بردیم که 30 فازی بود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;آب دهان را غورت داده و ترسانو لرزان سرکی به اندرون خانه کشیدیم، مادر خانومی در آشپزخانه و آقای پدر بر روی کاناپه مشغولاته استراحن بودند، با ترس فراوان قدم به پیش گذارده و با صدای یواش سلامی عرض نموده و خود را از برای فراری بس سریع آماده ساختیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;با کمال ناباوری دیدیم که آقای پدر رو به ما با کلی ذوق جواب سلاممان را دادندو از برای بوسه و بخل آغوش باز فرمودند؛ ما که گمان دامی از برای تنبیه از آن صمیمیت داشتیم با ترس فراوان قدم پیش گذارده و حفظ موقعیت ازبرای فرار را در صدر افکارمان قرار دادیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;اما انگار واقعیت داشت؛ همانطور که در آغوش آقای پدر در حال بوس باران شدن بودیم با تمام وجود سعی بر آن داشتیم که از بیرون زدن شاخهایمان از فرغ کله مبارک جلو گیری کنیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;بعد از مراسم دیده بوسی و سوراخ سوراخ شدن پوست نازنین صورتم توسط سیبیلهای آقای پدر به آشپز خانه رفتیم تا برای آقای پدر چای بیاوریم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;رفتار مادر خانومی اندکی مشکوک بود، بعد این همه روز (همون 10 روز) اصلا با آقای پدر حرف نمیزد و همینطور هم آقای پدر، استکان چای رو تو سینی گذاشتم و سریع در جلوی آقای پدر ظاهر شدم و پرسیدم چی شده؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;آقای پدر که انگاری برای شنیدن این سوال لحظه شماری میکرد سریع گفت: از مادر خانومیتون بپرسید!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;زدن ماشین نازنین منو داغون کردن تازه انتظار تشویق هم دارن!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;اینو که شینیدم سریع اومدم بگم مامان؟ که مادر خانومی اجازه حرف زدن به بنده نداده و گفتن که: زدم که زدم ، حالا مگه چی شده؟! چارش یه تعمیره! اصلا مگه نمیخواستی اینو عوض کنی ؟ پس اینهمه دادو بیداد نداره!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;من که گیجو ویج نمیدونستم چی بگم کم کمک داشت گوشی دستم میومد که وقتی من نبودم چه شده و چی گذشته.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;گویا از اونجا که مادر خانومی منو زیادی دوست میدارن &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 204, 255);&quot;&gt;(الهی من قربونش برم)&lt;/span&gt; وقتی خشم آقای پدر رو در هنگام دیدن ماشین میبینن از ترس اینکه آقای پدر به من چیزی بگه سریعا گناه منو به گردن میگیرن .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;بنده هم اندکی گیجو منگ ،ساکت مثل بچه آدم نشستم روی کاناپه و هیشی نگفتم؛ بعد از جمو جور کردن فکرم، به آقای پدر گفتم که مادر خانومی ماشین رو نزده ، مادر خانومی سریع وسط حرفم پریدو گفت تو دخالت نکن دخی ، برو سراغ کارت.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;من که تصمیمات بهنازیم رو گرفتیده بودم گفتم : نخیرم نیمیرم، من ماشینو کوبیدم به در پارکینگ خودم هم گردن میگیرم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;آقای پدر با تعجب گفت تو زدی؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;منم کل داستان رو گفتم؛ آقای پدر چنان شاکی شدند که دادی بر سرمان کشیدندو من بیچاره (گناهکار) رو به اندرون اطاق تبعید کردند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;من هم که میدونستم چه گندی زدم سرمو پایین انداختمو رفتم تو اطاق؛ در حالو هوای خویش بودم که صدای گفتگو یا به عبارتی منت کشی آقای پدر رو با مادر خانومی شینیدم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;آقای پدر گفت چرا تو گردن گرفتی؟ مادر خانومی در پاسخ گفت واسه اینکه تو این چند روز به اندازه کافی خودش عذاب کشیدو تو فکر خراب کاریش بود (چقدر هم من به فکر بودم خداییش) نمیخواستم که دیگه اینجوری سرش داد بزنی و بد باهاش رفتار کنی، و .... که دیگه من ناراحن و خجول رفتمو بر روی تخت لمیدم و هدسد خجلمو برداشتمو پلیرمو آتیش کردمو به اراجیف محسن نامجو گوش دادم &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 255, 102);&quot;&gt;( ای مقام &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;{بیق}&lt;/span&gt; برتری .... ای مقام و.......)&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;نیدونم کی خوابم برد اما وقتی بیدار شدم دیدم آقای پدر روی صندلی پشت میز سیستمم نشستیدندو دارن منو نیگاه میکنن.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;منم خوابالوده و مثلا خجول سرمو پایین انداختمو فقط گفتم بیبخشید؛ آقای پدر خندیدو گفت تو آدم نمیشی؟ حتی وقتی مثلا ناراحتیو خجالت زده باید اینجوری حرف بزنی؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;بیبخشید چیه؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;من که از خنده آقای پدر&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;نمیدونستم&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt; بالاخره از دستم ناراحنن یا نه گفتم، خوف عادته!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;بعد باب نصیحت باز شد که بزرگ شدی و..... تا رسید به ماشین، که چرا بی اجازه برداشتی؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;من هم که معمولا حرفمو رکو رو راست میزم گفتم: خوب ماشین که برام نخریدی، ماشین هم که نمیدی من باهاش برم، خوب پس مجبور میشم دیگه!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;آقای پدر بلند شدو با لبخندی پر از معنی گفت : رو هم خوب چیزیه دخی! بعد گفت پاشو بیا شام بخور، پاشو&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;من که کاملا از رفع خطر از بیخ گوشم مطمئن شده بودم گفتم: پس ماشین چی؟ آقای پدر گفت فردا میدم درستش کنه، اما پولشو از پول تو جیبیت کم میکنم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;منم از خدا خواسته پرسیدم: پس بخشیدی؟ آقای پدر گفت: چون گناهتو خودت گردن گرفتی آره این بارم میبخشم ، اما وای به حالت اگه دفعه دیگه شیطنت کنی!!!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;منم که کلی خوشال بودم ، شادو سرخوش از اطاق پریدم بیرون و رفتم سر میز شام و گفتم: حالا تا دفعه بعد خدا بزرگه!!!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;آقای پدر نگاهی پر معنا به من انداختو گفت : رور رو برم، کم نیاری یه وقت!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 21:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>behnaz</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>88.9.16</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;5&quot;&gt;هراس هاي بيهوده تا بوده همين بوده &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;شرع ¸ قانون و تباهي و پوچي بيهودگي &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;و عمر ميرسد به سي ¸ پنجاه ¸ هفتاد&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;و حاصل چند فرزند و چندين نواده &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;و اين است ضمانت زندگي &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;گوسفندان آبادي بالا چه فرق دارد؟ آبادي پايين &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;چوپانها سر مست مغرور&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;وسر شير هست &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;پنير هست &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;و ماستهاي ترشيده و گهگاهي گرگهاي دريده&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;ودر هر جشني و در هر عذايي سري بريده&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;من رفتم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;ميروم جايز نيست من رفتم و حديث گفتم&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; style=&quot;color: rgb(0, 255, 102);&quot;&gt;چوپان به از گوسفند&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; style=&quot;color: rgb(0, 255, 102);&quot;&gt;آزادي به از بند&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; style=&quot;color: rgb(0, 255, 102);&quot;&gt;چه با لبخند چه بي لبخند&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; style=&quot;color: rgb(0, 255, 102);&quot;&gt;آزادي به از بند&lt;/font&gt;  &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پی نبشت:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 153, 51);&quot;&gt;آخه حالا با بستن مسنجرو قطع اس ام اس و پارازیت انداختن میشه جیلوی فهم و شعور یک ملت وایساد و اونو انکار کرد؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 153, 51);&quot;&gt;حالا مثلا گفتی خارو خاشاک، نمیگی یه وقت همین خارو خاشاک با یه باد یا حتی نسیم کوچوکولو ممکنه بلند بشه و بره تو چشت؟؟؟؟؟ چشت رو در بیاره؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 153, 51);&quot;&gt;خوب این جنگولک بازی رو راه انداختی که یه سری رو وادار به کاری کنی، با پرویی تقلب کردی گفتی نه شما دارید دروغ میگید، دستور تیر هم که دادی! (بابا آخه اون شاه هم که شما اینقده ازش بد میگید، آخر کار دستور تیر داد نه از روز اول اونم ایجوری، از بالای مسجد! جوون مردم رو از پشت بوم پرت کنی بگی داشته کار میکرده افتاده، تیر بزنی به دختر مردم بگی نه ما نبودیم که اصلا ما فقط میریم دنبال قاتل شهیده{گور به گوری} شروینی، اون از مردم خودمون واجب تره!!! و .....)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;اینقده عصابم داغونه که خرابکاری خودمو یادم رفت!! حالا چیجوری به بابایی بیگم ماشینشو داغون کردم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 19:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>behnaz</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مگر از زندگی چه می‌خواهید ؟</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان...&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;اما :&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;به قدر فهم تو کوچک می‌شود&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;به قدر نیاز تو فرود می‌آید،&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;برادر می‌شود محتاجان برادری را.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;طفل می‌شود عقیمان را.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;امید می‌شود ناامیدان را.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;راه می‌شود گم‌گشتگان را.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به شرط اعتقاد؛&lt;br /&gt;شرط پاکی دل؛&lt;br /&gt;به شرط طهارت روح؛&lt;br /&gt;چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه ‌ییخوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند&lt;br /&gt;بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند &lt;br /&gt;و &quot;در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند&quot;... &lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;مگر از زندگی چه می‌خواهید ؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 19:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>sinner</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی ناراحنم</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;کلی خوشال بودم آقای پدر به مدت 10 روز میرن ماموریت، همون روز اول کوفتم شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;صبح که بیدار شدم یه سرکی به اطاق آقای پدر انداختم،کلی ذوقیدم که رفتن ماموریت، یواشکی به دور از چشم مادر خانومی رفتم سوویچ چهار چرخ آقای پدر رو برداشتیدمو پریدم تو اطاق خودم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;بعد که مادر خانومی رفت بیرون گواهینامه خجلمان را برداشتیدیمو به مینا زنگیدیم که آماده باش که میخوام بیام سراغت بریم بگردیم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;در پارکینگ رو باز کردم و به صرعت پریدم پشت فرمون چهار چرخ آقای پدر، با کلی ذوق استارتیدیم و اندکی ماشین رو گرم نمودیم، دنده عقب فرمودیم که بیرون رویم ، باکلی ذوق از آیینه ها بغل را نگریستیمو بیرون رفتیم که ییهو، صدای گوش خراش جیره ای به گوش رسید!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;واییییییی&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;درب سمت کمک راننده چنان به در پارکینگ نزدیک بود که نگو!!!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;با کلی ترس اومدم پایین ، با چشم بسته رفتم سمت درب ماشین، یواش یواش چشمم رو بازیدم، وایییییی&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;رنگ نازنین اتول آقای پدر.......&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;وایییییییییی ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;__________________________________&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 102, 255);&quot;&gt;پی نبشت:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 102, 255);&quot;&gt;هیشکی حرف نزنه ها!!!!!!!
&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 102, 255);&quot;&gt;آی دیووونه خان با توام! بیخندی کشتوندمتا!!!!!!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 102, 255);&quot;&gt;خیلی ناراحنم الان، اه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 14:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>behnaz</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Alliance</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>
&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;واژه نفرت انگیز Alliance&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خیلی ازش خوشم میومد.&lt;br /&gt;فکر میکردم آخر قدرت و یکرنگیه.&lt;br /&gt;حتی مرگ و نابودی زیر سایه این کلمه برام خوشایند بود.&lt;p&gt;ولی نشد. با هرکس &lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;Allied &lt;/span&gt;شدم؛ به هم خورد.&lt;br /&gt;نمیدونم. شاید ایراد از منه. شاید انتظار زیادی دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انتظار داشتم بقیه هم مثل من باشن. یکرنگ. روراست. ازخودگذشته.&lt;br /&gt;اما نبودن. چرا؟ تاحالا با هرکی اینطوری بودم به بدترین وجه پاسخ شنیدم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;نتیجه:&lt;br /&gt;یعنی چی؟ چرا یکرنگی؟ چرا خودت رو برای کسی کنار بکشی که برات کنار نمیکشه؟&lt;br /&gt;چرا با کسی روراست باشی که ازت مخفی میکنه؟&lt;br /&gt;چرا؟ چرا؟ چرا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;خدایا کمکم کن. فقط تو موندی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;پینوشت1: ویرایش2:&lt;br /&gt;دوستان ببخشین که تو یکروز دوتا پست دادم.&lt;br /&gt;اصلا خوب نیستم. بهش نیاز داشتم.&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;p&gt;پینوشت2: ویرایش3:&lt;br /&gt;الان تو زندگیم هیچ هدفی نیست.&lt;br /&gt;یکهو یاد متن بالای وبلاگ افتادم:&lt;br /&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;BlogSubTitle&quot;&gt;بي هدف و آرزو زيستن خصلتي است شيطاني&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 17:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>sinner</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیطان ودوشیزه پریم (پائو لو کوئلیو)</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>
&lt;font face=&quot;times new roman,times,serif&quot; size=&quot;4&quot;&gt;بریده ای از داستان شیطان و دوشیزه پریم&lt;/font&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سالها پیش زاهدی که بعد ها به ساون قدیس معروف شد در یکی از غارهای این منطقه(&lt;strong&gt;ویسکوز&lt;/strong&gt;) زندگی میکرد.در آن دوره &lt;strong&gt;ویسکوز&lt;/strong&gt;&lt;font face=&quot;h_nazanin&quot;&gt; &lt;/font&gt;فقط یک قبضه ی مرزی بود. که اهالیش راهزنان گریزان از عدالت &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; قاچاق چی ها &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; روسپی ها &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;, &lt;/span&gt;ماجراجویانی که در جستجوی همدست به اینجا می آمدند&lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; و قاتلانی بودند که بین  دو جنایت &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;, &lt;/span&gt;اینجا
استراحت میکردند . شریر ترین آنها مرد عربی به نام آحاب بودکه دهکده و
حواشی آن را تحت سلطه داشت و مالیات های گزافی بر کشاورزانی حمیل میکرد که
اصرار داشتند شرافت مندانه زندگی کنند .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک روز ساون قدیس از غارش پایین آمد و به خانه ی آحاب رفت و
از او خواست که برای گذراندن شب جایی به او بدهد .آحاب خندید : نمی دانی
که من قاتلم ؟ که تا کنون سر آدم های زیادی را در زمین بریده ام؟که زندگی
تو برای من هیچ ارزشی ندارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ساون پاسخ داد : میدانماما از زندگی در آن غار خسته شده ام .دلم میخواهد دستکم یک شب اینجا بخوابم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آحاب از شهرت قدیس خبر داشت که کمتر ااز خودش نبود&lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt;
و این آزارش میداد ... چون دوست نداشت ببیند که عظمتش با آدمی اینقدر ضعیف
تقسیم میشود. برای همین تصمیم گرفت همان شب او را بکشد تا به همه نشان دهد
تنها مالک حقیقی آن جا کیست .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;کمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر صحبت های قدیس قرار گرفت &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت . جایی برای خواب به ساون نشان داد &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت . ساون پس از اینکه چند لحظه او را تماشا کرد &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; چشم هایش را بست و خوابید .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد . صبح وقتی ساون بیدار شد &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; او را شک ریزان کنار خود دید .&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; _&quot; نه از من ترسیدی ونه درباره ام قضاوت کردی . اولین شب بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; اعتماد کرد که میتوانم انسان خوبی باشم و به نیاذمندان پناه بدهم . تو باور کردی که من میتوانم شرافت مندانه رفتار کنم &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt; پس من هم چنین کردم .&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;از آن به بعد آحاب از زندگی شریرانه اش دست کشید و به دگرگون کردن این منطقه پرداخت از آن به بعد &lt;span lang=&quot;en-us&quot;&gt;,&lt;/span&gt;ویسکوز دیگر یک قبضه ی مرزی پر از اختلاف نبود و به یک شهر تجاری مهم میان دو کشورتبدیل شد .)&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت:&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt; (KeyWord`s)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گفتم: &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;خسته‌ام&lt;/span&gt; گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا &lt;span style=&quot;color: rgb(51, 255, 0);&quot;&gt;نا اميد
نشيد&lt;/span&gt;(زمر/53) ::. گفتم: &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;هيشكي&lt;/span&gt; نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره گفتي: ان الله
يحول بين المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بين &lt;span style=&quot;color: rgb(51, 255, 0);&quot;&gt;انسان و قلبش&lt;/span&gt;! (انفال/24) ::.
گفتم: غير از تو &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;كسي رو ندارم&lt;/span&gt; گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد .:: ما
از رگ گردن به انسان &lt;span style=&quot;color: rgb(51, 255, 0);&quot;&gt;نزديك‌تريم&lt;/span&gt; (ق/16) : گفتم: ولي انگار اصلا منو &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;فراموشم
كردي&lt;/span&gt;! گفتي: فاذكروني اذكركم .:: منو ياد كنيد تا &lt;span style=&quot;color: rgb(51, 255, 0);&quot;&gt;ياد شما باشم&lt;/span&gt; (بقره 152)
:!:&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 255, 255);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 05:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>sinner</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ورود ممنوع</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=4&gt;آره خوب ممنوع، میخوام جیلو در خونمون همچین بزرگ بیزنم &lt;STRONG&gt;ورود اکیدا ممنوع&lt;IMG title=&quot;wagfinger2.gif : 33 par 25 pixels.&quot; height=25 alt=&quot;wagfinger2.gif : 33 par 25 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/wagfinger2.gif&quot; width=33&gt; &lt;/STRONG&gt;&quot;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot;&gt;خصوصا شما آقا !!!&lt;/SPAN&gt;&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;IMG title=&quot;waiting.gif : 26 par 22 pixels.&quot; height=22 alt=&quot;waiting.gif : 26 par 22 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/waiting.gif&quot; width=26&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=4&gt;چه معنی داره خوب، به قول یارو &quot; عنر عنر &quot; پا میشن لشکر کشی میکنن خونه مردم!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=4&gt;چند روزه بابت این مسئله اعصابم خطو خش افتادیده بهش&lt;IMG title=&quot;pfft2.gif : 33 par 17 pixels.&quot; height=17 alt=&quot;pfft2.gif : 33 par 17 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/pfft2.gif&quot; width=33&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=4&gt;با اون خواهر چش بابا غوریش&lt;IMG title=&quot;nutssmiley.gif : 25 par 33 pixels.&quot; height=33 alt=&quot;nutssmiley.gif : 25 par 33 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/nutssmiley.gif&quot; width=25&gt;، اصلا یه نیگاه به خودشون ننداخته بودن اومده بودن خونه ما!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=4&gt;اما خوب حالشون رو گرفتم !&lt;IMG title=&quot;laugh2.gif : 19 par 20 pixels.&quot; height=20 alt=&quot;laugh2.gif : 19 par 20 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/laugh2.gif&quot; width=19&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=4&gt;اما بازم مثل دفعه قبل با اخم آقای پدر مواجیهیدم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=arial,helvetica,sans-serif size=4&gt;خوب دیگه خبر خاص دیگه ای نبید ، از ماشین هم گویا خبری نیست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;____________________________&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نبشت: شاید ماشین بی ماشین بشه! همش تصغیر این دیوونه ست! اون دعا کرد ماشین نگیرم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>behnaz</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوروش کبیر</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>امپراطور یونان به کورش کبیر گفت:&lt;br /&gt;ما برای شرفمان می جنگیم ولی شما برای پول.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کوروش کبیر پاسخ داد:&lt;br /&gt;هر کسی برای نداشته هایش می جنگد.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 07:09:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>sinner</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان شیطان (1)</title>
<link>http://sinner.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>
امروز ظهر شیطان را دیدم.&lt;br /&gt;نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.&lt;br /&gt;گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...&lt;br /&gt;شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!&lt;br /&gt;گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟&lt;br /&gt;گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیازیست؟...&lt;br /&gt;شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:&lt;br /&gt;&lt;p&gt;آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو. پدر شیاطینی... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پی نوشت:&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;شرح سوزناک جدایی والدین از فرزندشون&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nini-sarina.blogfa.com/post-1.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;لینک مشاهده مطلب(کلیک کنین)&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 06:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sinner&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>sinner</dc:creator>
<guid>http://sinner.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
